هر روز به گریه می افتم از خندیدن به حال دیروز خودم!

هر روز به گریه می افتم از خندیدن به حال دیروز خودم!

دیروز فکربکری به سرم زد.گفتم به جای صبحانه خوردن در آشپزخانه وگوش کردن دمبوره سید انور یا صفدر توکلی از این به بعد به خاطر تعهد جدید به عشق مادروطن(ببخشید این اودیپ همیشه بین کلمات من می پرد!) صبحانه را پیش تلویزیون می خورم . هم شکمم سیرمی شود وهم حس وطن دوستی ام اشباع.پیش تلویزیون کاسه صبحانه را خالی می کنم وکاسه های چشمانم راپر! از بدشانسی همیشگی من نه نطاق ساعت هشت بود ونه مجری(به فتح میم نیست) ومجریه برنامه" انتخاب بیننده ها" ونه متخصص ونه حنا ونه سلطانعلی بلکه روحانی جوانی در باب ویژگی ها منافق داد اخلاق می داد(نمی دانم معنای این  گب مومنین چیست که می گویند اگر یک به دنیا بدهی صد به آخرت می گیری!( واز همین روست که بهشت جاذبه دارد)). روحانی جوان می گفت هرکس که شک می کند وهرروز به چیزی، به آیینی ، به دینی علاقه مند می شود واز دین ومذهب اسلامی وناب محمدی خود دور می شود واعتقادراسخش را پل لرزانک می  کند منافق است. از شما چه پنهان که من بسیار به حال خودم گریه کردم از خنده! چون از روزی که لغت "اعتقاد" به گوشم خورده گوش لعنتی ام یک رقم مشکوک با او رفتار کرده. مثل این که روح من در تاریک خانه بوده وهرکسی که دروازه تاریک خانه راتک تک می کرده می ترسیده وبا ترس ولرزدررا وامی کرده!

بعدها که در محیط شدیدا معتقدین باشنده شدم یک رقم به خودم شک کردم! ضمن اینکه شک می کردم گاهی بی حد خرافاتی می شدم می رفتم پیش فالگیرهافال می گرفتم آنها می گفتندروحت دکارتیزه شده  شاید غسل جنابت ازیادت رفته.یادم هست بیشتربرای فال گرفتن پیش صادق هدایت می رفتم واو با ورق برایم فال می گرفت.یک بار صادق هدایت از من سوال عجیبی کرد.صادق گفت یک سوال صادقانه می کنم شرافتمندباش وراست پاسخ گوی!هدایت پرسید: به چیزی به کسی اعتقاد داری یانه؟ گفتم مثلا به که؟ گفت مثلا به فخرالدین حجازی.گفتم حقا که غیب می دانی در دنیا اگر به هرچه شک داشته باشم به فخرالدین حجازی یقین دارم.باورکن خیلی از سخنرانی هایش را از حفط هستم. وقتی سخنرانی او اعلام می شود اگر در حال فال ورق گرفتن هم باشم پابرهنه می دوم طرف سخنرانی. یادم هست یک بار به مناسبت بیست ودوم بهمن در میدان امام خمینی ا کنون شاه سابق وشاه عباس اسبق در اصفهان زیر باران آنقدر به سخنرانی اش گوش دادم که وقتی به خودم آمدم آبروی لباسهایم می ریخت.

 به این آدم خیلی اعتقاد داشتم.من تنها نبودم .در هرسخنرانی او چندین هزار جوان هم سن وسال من برای جبهه نام نویسی می کردند. خدا گواه اگر سخنرانی های داغ او نبود چه انبوهی از جوانان از بهشت محروم می شد ند ومثل من فالگیری پیشه می کردند ویامثل آن مرد قوز کرده که از دریچه خانه صادق هدایت دیده می شود می شدند!حال بعد از آنهمه سالهای فخرالدینی به دیدگاه های فخرالدین نگاه می کنم  وقسمتی ازحرف های  فخرالدین به دکتر مصدق را می خوانم در سایت فارسی بی بی سی می خوانم:

" او(فخرالدین) در اين نامه شکوه کرده که در زمان نخست وزيری محمد مصدق هنوز يهوديان و ارامنه به توليد و فروش مشروبات الکلی دامه می دهند و "در پرتو سایه روشن نور کاباره ‌ها و رقاصخانه ‌ها، جوانان بوالهوس این کشور در آغوش زنان عریان و بی‌ عفت مستانه می ‌رقصند و منطق محکم قرآن را به باد سخریه و استهزاء می ‌گیرند، سی هزار زن بدکاره در فاحشه ‌خانه ‌های تهران به سر می‌ برند و آتش مرض و فساد و اخلاق را به خرمن هستی اجتماع این کشور می‌ اندازند، هنوز فیلمهای وحشت‌ انگیز خارجیان در سالن فاسد سینماها نمایش داده می ‌شود و هنوز دختران رقاصه در صحنه سیاه تماشاخانه‌ ها از فرزندان این آب و خاک دل و دین می ‌برند".

در اين نامه همچنين خواسته شده که قانونی به تصويب مجلس شورای ملی برسد که "گروه زنان عیاش بیکاره را از ادارات دولتی بیرون ریخته، مردان لایق و معیل" را به کار گمارد."

حال حیرانم که فردا چگونه به گریه بیفتم از خندیدن به اکنون خودم!

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا!

نمی دانم چرا نمی توانم این پست را بدون یادکردی از فانی همیشه باقی عزیز شروع کنم. می خواستم شعری برای مرگ بگویم شعری برای مرگ عزیز خودم فانی که مهربان و سخت صمیمی بود. اما گویا قلم زبان دلم نیست. باری برای فانی عزیز ومهربانی هایش سخن خلاصه می کنم دریک بیت از حافظ که:

عرضه کردم دوجهان بر دل کار افتاده

به جز ازعشق تو باقی همه فانی دانست!

مدتی مدیدی است که اتفاقات عجیب وغریب می افتد ومن میخواهم بنویسم ولی نمی شود. مثلا یک شب ساعت دوازده شب در مسیرجنگل خاموش / درخیابان بسی باریک/ گاز می دادم به ولویی جدید وتیز/ ناگهان در نیمه شب بین خیابان گشت ظاهر یک گوزن بی خدای پیر... باری فصل بهار است وگوزن های شمال در این فصل هوای خیابان می کنند ودر این هوای نفس گوزن ها سالانه دها مورد تصادف مرگ بار رخ می دهد. آان شب وقتی چهره دو شتره ی گوزن را در وسط خیابان در برابرم دیدم یک لحظه غزل خدا حافظی را خواندم اما بخیر گدشت... اما بعد من اصلا نمی خواستم در باره گوزن بنویسم من می خواستم در باره " من از کجا پند از کجا ..." بنویسم که شجریان بسیار خوب خواند... شب پیش در کاخ موسیقی شهر گوتنبورگ کنسرت استاد محمد رضا شجریان بود. من نیزبه دعوت  دوست همیشگی ام مهمان کنسرت شدم. استقبال مشتاقان صدا وهنر شجریان حیرت آور بود. اولندش کاخ کنسرت پر بود وجای سوزن انداختن نبود. همینجا باید بگویم که من بار بار به مهمانی این دوست وآن یار در این کاخ سفید( نه ببخشید چه می نویسم من هروفت کاخ می نویسم یاد کاخ سفید می افتم وهر وقت ازسفیدی می گویم نا خود آگاه یاد طالبان می افتم مشکل جریان خیال ( بر وزن صدام وسیال) ذهن است) کاخ موسیقی رفته ام وکمتر دیده ام که این کاخ این همه کوخ نشین داشته باشد.

شجریان بیشترینه از غزلیات سعدی خواند وچند غزل از حافظ نیز. در پایان وبه تقاضای مایان دوباره رفت ویک غزل از مولانا خواند غزل : من ازکجا پند از کجا... این غزل را یک طورایی محشری خواند... ومن همانجا یاد فانی افتادم که وشعر مولانا ارا این طور خواندم: من از کجا مرگ از کجا باده بگردان ساقیا... یاد فانی افتادم چرا که من برای اولین بار فانی را درهلند دیدم ودر همان ملاقات اول از مکان وزمانش پرسیدم وگفت : می روم ترکیه زیارت مرقد مولانا..... فانی حتما سر مرقد مولانا خوانده بود:

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

2

محسن سعیدی را دوستان ایرانی برادر من می دانستند. این غلط خوانی چندان غلط هم نبود. او انسانی دوست داشتی ، متین وسخت کوش بود. موسیقی کلاسیک، خط نستعلیق، وسکوت های عمیق سه یار دبستانی او بودند! او هنوز هم با همان ثبات با همان نجابت وبا همان قدرت سکوت می کند، مشق می کند ومی شنود. سال پار که لحظه دیدارنزدیک است باز می لرزد دلم دستم  فراهم شد  او را نیز دیدم . غزلی خواند به استقبال از یکی از غزل های من. غزل دلچسب ومتین بود ومحکم بود. گفتم غزلش را برایم بفرستند که نفرستاد وماند. چند روز پیش در پیام خانه وبلاگ من غزل را به صورت منثور شهید کرده بود. حال آن غزل شهید را در اینجا زنده می کنم تا غزل او بگوید مرده بدم زنده شدم دولت وب آمد ومن دولت پاینده شدم. پیش از غزل او غزل خودم را نیز می آورم تا آن دوکبک یک جوره آواز بخوانند:

          

کبک (1)  

 

شکسته است قفس را وگرم پرواز است

دومسته* کبک وبه تعقیب او دوتا باز است

 

نشسته بر سر سنگی ومست می خواند

در آسمان دو عقاب بلند پرواز است

 

پریده از سر سنگ آمده لب چشمه

نشان تازه برای تفنگ سرباز است

 

زچشمه پر زده روی درخت ودیده که باز

دو مارمنتظر یک دریچه آواز است

 

 زشاخه پرزده تا ابتدای پروازش

قفس نو است وکمی تنگ تر درش باز است

 

20020215                13801127

 غزل محسن سعیدی:

یک قفس آواز

 کبک دومسته اگر بلند بخواند

 یک قفس آواز را به چند بخواند ؟

 باک ندارم چنان که خوانده به پامیر

 یانه بدان سان که در سهند بخواند

گو به درشتی چنان که دره و خاره است

 یابه لطافت چنان پرند بخواند

 خوانده ازین پیشتر چنان که -مثل را –

 بر زبرآتشی سپند بخواند

 کبک اگر خوگرفته با قفس خویش

 تا به کی از دام و قید و بند بخواند؟

 خوانده بسی روزها به تلخی حنظل

 باش دمی هم به طعم قند بخواند

 باک ندارم بگو بخواند .گیرم

 در عوض جان ارجمند بخواند

 هرچه که خواهد بگو بخواند آری

هرچه که خواهد بگو بلند بخواند

بهtkrreading03.jpg

 زن در زنجیر افغان!

چشمها

به پشت میله های چادری زندان د وچشمانت

دوهمزنجیر اشکی سرخ وبی پایان دوچشمانت

لبانت ماهیان سرخ غلطان در تنور تور

به تور وچنگ ماهیگیرها حیران دوچشمانت

تماشاخانه جان وجهان بودند در گردش

دوجام جم به زیر سنگچل پنهان دوچشمانت

زمین کوه سیاه خاره وخاراست ودر این کوه

دوبازخون چکان وخسته در باران دوچشمانت

ندیده ماه نو را بر فرازجنگل شبها

دوسرگردان به داغ  ابرو ومژگان دوچشمانت

/ 85 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسين جلال پور

سلام "من حرف می زنم" این شعرهای دور نوشتن نداشتند؟ منتظرم با سپاس

فیاض ویرا -----بلخ.افغانستان

درود آقای سعیدی ! خوشحالم از اینکه شما را ازاین طریق یافته ام من شعر (چشمها)را خوانده ام و خیلی ها لذت بردم راستی که خیلی ها قشنگ بود وقشنگ تر از آنچه که میگویم هست این شعر تان را آقای مجیر در هفته نامه یادگار چاپ کرده بود ومن از آن جا عاشق این شعر شدم وآفتابی باد دنیای تان .............

آزاد

سلام دوست گرامی...سعیدی عزیز بازهم نوشته های زیبایتان را خواندم ، و بازهم یاد آور می شوم که زیبا می نویسید..تشکر از شعرها..به امید دیدار..آزاد

سهراب سيرت

سلام آقای سعيدی از ديدن تان و از شعر ها از زبان خود تان خيلی همان روز لذت بردم اميد است به وبلاگم سر زده و يگان نظر سودمند ارائه کنيد

نازی معروفی

سلام عزیز وبلاگ اول نازی با ادامه ی سلسله مقالات جریان پست مدرن و انحرافات آن در ایران آپ شد نازی منتظر نظرات گرانبهای شما اندیشمندان محترم است

salam

salam saeedy aziz, omid ast ke sehat mand bashid.. dostdari sheeri shuma Hussain Faizi Dalarna

زينت

سلام دوست گرامي / اميد كه خوب باشيد / عيد شما مبارك / زينت

بابر. ض

سلام بر شما. وبسايت خيلی زيباه دارين. و نوشته هايتن هم جالب و خواندهنی است. من هم يک وبلاگ درست کردم. اگر يک سری بنيد حرسند حواهم شد. منتظر استم.

مهرداد

سلام سعيدي عزيز! نميدانم يادت هست يانه همان مصاحبه در باره ي شعر در تلويزيون آرزو را مي گويم گپ هايي هم در باره ي مجير داشتيم كه بعدا سانسور شد. مهرداد هستم خوشحالم كه در يافتمت. پس از اين حتما سر خواهم زد.خاطرات بسيار دل پذير اند. اگر وقتي كردي به كلبه ي ما هم سري بزن.