سفرنامه

قسمت دوم

(آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است(کدکنی)

رفته بودم که ببینم/ عکس تنهایی خود را در آب/ آب در حوض نبود.(سهراب))

(پیش از آنکه قسمت دوم را بخوانید به عرض تان برسانم که انشا لله وبه زودی برای بار دیگر به وطن می روم وبرای مدتی طولانی ترآنجا خواهم ماند. در این مدت احتمالا فرصت برای نوشتن ومطالعه زیاد خواهم داشت وحتما با اهالی وبلاگستان همداستانی خواهم داشت. فعلا مقدمات سفر فراهم شده است وباید مقداری اخلاقیات قبل از ورود بخوانم که این هم سه چهار هفته یی طول می کشد. شاید سفرنامه بعدی مفصل تر وکامل تر باشد. اما وبه هرحال اکنون قسمت دوم سفرنامه باران را می خوانیم)

 

صبح زود است.بلیت هواپیمای  آریانا را سه روز پیش از طریق تلفن گرفته ام.صبح خوشی است.وقتی است خوش وهوا نه گرم است ونه سرد. تاکسی شریف را می برد فرودگاه. وارد ورودی فرودگاه می شوم که تکتم را بگیرم . می بینم که آقای بلیت وعده کن را نمی بینم . کمی نگران می شوم. چشمهایم را درشت تر می کنم چشم هایم را بادامی تر می کنم چشمهایم را چارمغزی می کنم . نه خبری از بلیط فروش تلفونی نیست. بعد از تب وتلاش یک موبایل قرض می کنم وزنگ می زنم به بلیت فروش. می گوید که می آید. می گوید صبرداشته باشم. وآخرش می گوید: یک آدم لاغری سیاچیره پاکستانی اس  تکت دست اموس. دو باره چشمهایم راتند تند می پرانم ومی گویم : یک تن از خوبان گندم گون نصیب ما نشد/ ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم! از اینکه رتق وفتق کارهای ما در دبی هم دست پاکستانی هاست احساس خشم می کنم . مگر نه این که ما هرسال استراد استقلال کشور! مان راجشن می گیریم! مگر نه این است که من برای ا ولین بار به مادر وطن می روم وافتادن گیسوی مادر وطن در دست های پاکستانی ها را ننگ می دانم! پاکستانی را پیدا می کنم وبه انگلیسی می گویم تکتم را می خواهم. انگار که استاد ربانی با ضیا الحق گب بزند اصلا به نظرش نمی آید. به پاسپورتم نگاه می کند وبعد می گوید صبرکن. کنار من دوهموطن دیگر از کانادا آمده اند. زنی مسن وپسرجوان هستند. هردوی شان عصبانی وپکر هستند. می گویند: سیزده ساعت د ترانزیت ماندیم  حالا بری ما جواب میتن که تکت  نیس . ای چه وضع اس ای چه شرکت است ای چه طیاره اس. ما را تیر از وطن رفتن!

 احساسات من هم غلیظ تر می شود. اکثر مسافرینی که ازراه های دور ودراز آمده اند خسته اند. اضطراب سفر در یک کشور بی قانون هم مزید حال . من هم بدون تکت منتظر وبه شدت ناراحت هستم. می گویم این هم شد ازشرکت آریانایش تا چه رسد بقیه آری ویانه هایش . بلاخره بعد از ساعاتی بی نظمی تکت هم پیدا می شود وما می روم به سمت سالون پرواز وبعد به سمت پروازگاه.اینجا فرودگاه شماره 2 دبی است بقیه اش را نمی خواهد خودتان حدس بزنید.. وارد فرودگاه می شوم. انگار فرودگاه هواپیماهای باربری است. ماشین های  کلان با انبوه بارها ویک رقم ارهم درهمی . چشمانم به جمال هواپیمای آری یانه دچار می شود. هواپیمای کهنه وفرتوت.کارت پرواز را گرفته وارد هواپیمای وطنی می شوم. می روم که صندلی خودم را پیدا کنم. خانم خدمت کار به انگشت نشان می دهد صندلیی را ومی فرماید همینجا بنشینید. می گویم صندلی من آنسوترک است شماره  دیگر است. می گوید: امیجه بشین پروا نداره مه خودم امه را سرجای شان می شانم.  می گویم بله بله درست است  شما به پشتوانه این خلبانها جای تعیین می کنید شما به دهن شماره پرواز می زنید.نوکرشما استیم ما مسافرین!

دو نفر از آقایان خدمه باهم قهر وغصب دارند ویکی اش به دیگری می گوید : اگر گیرش بیارم ایم دفه کتش یک طرفه می کنوم یک طرفه... می گویم سالی که نکوست از بهارش پیداست.

به چوکی ام می نشینم. به همین زودی خسته شده ام. می گویم کجا می روی حضرت شاعر مگر باوطن رفتن می شود ازبی پناهی وپناهندگی بیرون رفت؟

خواهی نخواهی باید بخواهی وطن بروی وگرنه کجا می روی؟ به خودم می قبولانم که وطن می روم . آه ، آهو وآسته برو! هدهد به لانه اش بر می گردد، عقاب به صخره اش بر می گردد، پلنگ به دره اش بر می گردد، مار به غارش بر می گردد ومن به تو!... بر می گردم تا خاک سمناک وسهمناکت را که سراسر سربین است ، سرمه سازم وبه چشمان سیاه  دختران سیمین تن ساسان تباربکشم  ویک باره شکوه باستانی ات را نام ونشانی ات را زنده کنم . آه ای ماه ای آفتاب ناگاه ای مهدعرفان وتغزل ، ای وجب وجب خاکت پر از سم دلدل به تو باز می گردم.

همه این واژگان را به زور در ذهنم قطار می کنم. قطار با سرعت می رود ومن می افتم. از قطار افتاده ام واکنون داخل هواپیمای آریانا هستم. هواپیما با سرعت عجیب در فرودگاه کابل می نشیند. مسافران بغلی ام می گویند : ای چه قسم نشست کدن اس. ایقه تیز نشستن خو عادی نیس. من هم از این جت بازی می ترسم.هواپیما بخیرمی رسد به کابل. پیش چشمان ما فرودگاه کابل خوابیده است .می شود وضعیت تمام افغانستان را از همین فرودگاه خواند. نخست قیافه های سیاه هواپیماهای جنگی وجامه های ابلق پلنگی پوشان خارجی که امنیت فرودگاه را گرفته اند! بعد قیافه های خشکیده وکم انرژی عسکر های افغان. فرودگاهی که رنگ از آسفالت هایش رفته ورونق از دیوارهایش کوچیده است. از هواپیما تا می شویم. عکسرها با انگشت راه خروج از بن بست را نشان می دهند وما می رویم که داخل شویم! از در نه از درکی وارد اتاقک بارگیری می شویم. نواربارکش خراب است وچند کارگر زور می زنند که پلاستیک های تایر دار را در  ر وک های برقی جا کنند. می روم که چرخ دستی بگیرم وچمدان ها را در آن بگذارم. پیش تر از من دو نفر دیگر کارها را جور می کنند.یکی ساک ها را می گیرد ودیگری چرخ را. درست سه قدم همراهی ام می کنند وپول می خواهند.چیزکی در دست شان می گذارم همراه یکی از ایشان راهی در خروجی می شوم. آفتاب خفیفه کاری می کند.مردمان زیادی آنسوترک نرده های آهنی چشم به راه مسافران شان هستند. من هنوزحس خاصی ندارم فقط فکر می کنم جایی آمده ام که کمتر خودم را بیگانه احساس می کنم. می رسم به نرده های خروجی ومنتظران ظهورم را می بینم.احمد برادرم دوسال بزرگتر از من است. یازده فرزند دارد.اگر خودش غیب شود می شود گفت احمدغایب ویازده فرزند برحقش از خانواده مااستند. احمد را می بینم، سیاه چرده است کلاه سفید یا دیواره بلند دارد وریشش به هیات قیف نوک دراز درآمده است. بغل کشی می کنیم.غم آمیخته باشادی درلحنش هویداست. پیرتر ازتصور من است. نگاه می کنم به یک گروه پسر ودختر که هیچ کدامشان را نمی شناسم. فرزندان برادرم که روزی سه، چار،پنج، شش، هفت، ساله بودند حالاشده اند هیجده ،نوزده، بیست، بیست ویک ساله. یکی یکی مانده نباشی شان می کنم وحساب شان از پیشم گد ود می شود. زن برادرم که بوله ام هم می شود راهمراه با خواهرش می بینم. صورت شان چین وچروک شده است  پیری عجیبی از زیرپوست شان جیغ می کشد. اولین تصویر اندوه ناک همین است. کسانی را که جوان وپرشور دیده بودم پیر وفرتوت وشکسته می بینم. درمن کسی فریاد می زند که در این وطن چه برسر آدمها آمده است آه

چه آمده به سرما چه با شما رفته است

که نام عشق چو نامی زیاد ها رفته است.

همه خوشحالند ومن دق وبد وگرفته هستم. همراه گروهی از کود ک وبزرگسال راهی موتر می شویم. گدا ها هم دنبال ما.سوار موتر می شویم ومی رویم به سمت مرکز شهر کابل. شهر شلوغ است با موترهای سواری، موترهای نظامی، موترهای باری، دوچرخه  ها ، موترسیکل ها ، خرگادی ها ، آدم گادی ها وحضورگرم حیوانات که انظر الی الابل کیف خلقت. و ان انکر الاصوات لصوت الحمیر والغنم والبقر الی ماشالله. شهرنگو صحرای محشربگو. راننده ها با هرسرعت که دلشان بخواهد باهرقسم پیچ وتابی که دلشان بخواهد وباهرمقدار هارن وبوقی که توانشان بکشد به مسابقه اند. از این نوع رانندگی هم هراس دارم. وقتی قانون رانندگی را بلد نباشی نشستن کنار راننده کیف آور است. از سرعتش لذت می بری وازپیج وتاب ها وجمپ وجول هایش لذت می بری.اما وقتی در سویدن برای گرفتن گواهی نامه رانندگی دوسال قانون خوانده باشی وپنح هزار سوال را جواب داده باشی و چهارهزار دالرهزینه پرداخت کرده باشی وبرای یک تخلف کوچک شش ماه گواهی نامه ات را از توپس گرفته باشد وپنح صد دالرهم جریمه ات کرده باشد. نشستن کنار راننده وطنی عذاب دوزخ است. هر دفعه که راننده سرعت رامی شکند، ترمز می گیرد، می چرخد ، تغیرمسیرمی دهدومانور می کند تو می فهمی که چه اشتباهات می کند وچه اندازه با جان وجهان آدمی بازی می کند. شهر بی قانون برای آدم های نادان بهشت است وبرای دانایان دوزخ.(توجه دارید که چه آدم های دانای کلی در این جهان هستند که با خواندن چند کتاب در باره قوانین رانندگی دانشمند می شوند آنسان ضمیر اول شخص این نوشته )

با شتاب عذاب آلود از دل دود وخاک وهوای سم زده عبور می کنیم وحنجره من هی تلخی می کند. سرفه می کنم به خدا سرفه می کنم .اخ وتف می کنم. آلارژی حنجره دارم. دکتر فرموده بود که آب زیاد سرد نخورم، از عطر وبوی گل نیز پرهیز کنم.حالا بیا خربیار وخاک باد وهوای مسموم بار کن. از دیدن خیابان های بی قانون، راننده های بی قانون،  ترافیک بی قانون وآلودگی هوا نفرتی می شوم. بلاخره می رسیم به یک رستوران که گویا درغذای خوب پختن شهره است. پیش روی رستوران جوی فاضلاب بسیار فاضلانه جاری است. خاک ودود از زمین ودودکش موترهاآمیخته می شود یا دود کباب که باعث طغیان آتش حنجره من است . زیادی فانتزی فکر می کنم. سانتیمانتال واز این قبیل حالات وتوهمات وخیالات. می روم ته کاوی. سالن شیک با دیوارهای آینه دار. می نشینیم وغدا فرمایش می دهیم. غذا وچای می آورند. هرچه بر خودم فشار می آورم که نزاکت جمع را رعایت کرده غذا بخورم نمی توانم. مرغ اشتها از قفس معده ام پریده است. چای سبز می خورم ومقداری نان گرم.

نان چاشت را خورده از رستوران بیرون می زنیم. خانه دخترخاله ام در دشت برچی است. وما می رویم دشت برچی. غبار چیر کرده به دشت برچی می رسیم وموترمی چرخد ووارد یک کوچه خاکی می شود که از وسطش جوی فاضلاب جاری است. دو طرف جوی هم چنان چقرچقوری است که هر لحظه یوسف شده درچاه می روی وبعد بالا می آیی.

تازه می فهمم که برنامه طنز تلویزیون آریا وگب های سید همایون بی ریا در باب چقر چقوری و هوای مسموم کابل چه معنی دارد. سید همایون می گفت  وقتی خارجی ها به شاق ترین نوع اعدام معکوم می شوند فرستاده می شوند به کابل تا به صورت طبیعی با تنفس کردن هوای مسموم کابل اعدام تدریجی شوند! باری در کوچه ی کج وکول در شهر شهیر کابل کجکی می رویم وموتر چپ وراست خم وراست می شود

 

می شود موتر حواله گاه راست وگاه چپ

در چقوری چند ساله گاه راست وگاه چپ

 

می رود از جوی آب زرد وبوداری که هی

می کند گه را نواله گاه راست وگاه چپ

 

می ر ویم ازخویش از بوی بد وراه خراب

خانه فرزند خاله گاه راست وگاه چپ.

این هم آغاز یک سفرنامه تا نظر شما خوبان چه باشد:

صبح یک رور تابستانی است  وفرودگاه شهر گوتنبورگ کوچک وآرام وفرورفته در مه است.ـ مثل آن دفعه که از ایران آمدم وهوا پیمای ایرانی به دلیل نداشتن چراغهای مه شکن در این فرودگاه نشسته نتوانست ورفت در استکهلم نشست ـ

چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد می نشیند به ترازو وعقربه ترازو از عدد قابل انتظار بالاتر می رود. بار باید کم گردد. چمدان را باز می کنم. شکولات ها، کفشها ولباس ها را در می آورم ومی گزارم به ساک برگشت بخور.چمدان رژیم گرفته به سبک مغزی ترازو برابر می شود. ساکی در دستم ساکی در برابرم به سوی وطن می روم. ساک دستی را گرفته می روم به سمتی که افق های آبی ودرختان حماسی پیدا شود.  وارد هواپیما می شوم . خدمه گیسو طلایی با لبخنده برونزی پذیرایی می کند.می نشینم به صندلی خودم وشعر می خوانم:

ومی نشینی غریب وتنها کسی کنارت نمی نشیند

پرنده یی ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

در این دیاری که همدمی نیست غریبه بودن غم کمی نیست

چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند

نگاه ها سنگی اند وسردند اگرچه در چشم تو بخندند

اگر بمیری کسی در اینجا سرمزارت نمی نشیند

ترانه ی کهنه رفته از یاد به زیر لب نغمه های ناشاد

به جز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند

به خانه می آیی از خیابان قدم به یک کوچه می گذاری

که هیچ کس جز گدایی آنجا در انتظارت نمی نشیند

نشسته یی ای دل شکسته کسی کنارت نمی نشیند

پرنده یی ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

 

 هواپیما با صدای بلند با زمین خدا حافظی می کند. هوا پیما می داند که گوش زمین کر است. کمی که می گذریم ابرهاجاخالی می کنند وپنجره های رو به زمین گشوده می شوند.از بالا به گوتنبورگ نگاه می کنم. دریاچه دریاچه دریاچه، درختزارانبوه وخط های شیک که موترهای لوکس بر آنها می دوند. از بالا زمین وخیابان وموتر مثل اسباب بازی بچه ها ست. ماشین بازیچه های کوکی بر سطح صاف خیابانهای نقاشی می دوند! بازی کنید ای کودکان بازی است کارزندگی !مثل روز اول آمدنم در سویدن می گویم: این همه سبزه ببین وسعت زیبایی را وبعد حس عرفانی! و وطن دوستی ام می گوید :چه کنم  رونق خالی این مردم دنیایی را.

می رسم به فرودگاه فرانکفورت. فرودگاه بزرگ تر است. شلوغ است وهواپیماهای عجیب وغریب می بینم. ازهواپیماهای کوچک اسکاندیناوی تا هواپیماهای غول پیکر سرخ رنگ هندوستانی ـ ایر ایندیا ـ تفاوت یک کشور کوچک سوسیالیستی مثل سویدن با یک کشوربزرگ بورژوازی مثل آلمان از همه جاعیان وعریان است. فرودگاه گوتنبورگ فرودگاه آرام، ساده وکم بیر وبار است. فرودگاه فرانکفورت با هواپیماهای غول پیکر آمریکایی وهندی وفرانسوی و...سرمایه را به رخ آدم می کشد وتفاوت های فا حش بین ساس وبوینگ وایرباس را.

بعد از بالا پاین شدن های زیاد هواپیمای لفتانزا را پیدا می کنم که می رود به سمت دبی. اولین چیزی که در این هواپیمای دبی رو توجه مرا جلب می کند قسمت مهمان های ویژه است. صندلی های این قسمت شکل منبر دارد وبا پارچه های آبی رنگ رونق گرفته است.یک لحظه به این فکر می افتم که نکند این هواپیمای رسالت باشد. تفاوت این قسمت با قسمت های دیگر آفتابی است، صندلی های منبری، میزهای لوکس وجعبه های کامپیوتر گونه کنار صندلی ها وپارچه های سفید روی صندلی های منبری آبی.

من که تاجر نیستم می  روم در قمست توده یی ها می نشینم. خسته هستم. شب پیش با دوستان محفل خدا حافظی یا به اصطلاح فرنگی ها  گودبای پارتی داشتیم. همین که هواپیما حرکت می کند به خواب می روم.

صدای نازک حوا بلند شد به بلا! بیدار می شوم. خانم مهماندار با چهارچرخ الکل بارش ایستاده است. به انگلیسی صلای عام می زند: ویسکی، ودکا ،واین، بیر؟ فکر می کنم در خواب هستم وبه خواب روشن خود رقص می کنم با شبلی ودختری که شراب وعسل تعارف می کند! به شیشه های خمار نگاه می کنم ومی گویم این بروژوازی عجب طعم تلخ کیف آوری دارد ها. دو باره به خواب می روم. از خواب بیدار می شوم دبی است وهواپیما به سر زمین وحی نزدیکی می کند!

 

امارات مدارا

هواپیما نشست کرده است. بیرون می شویم. از در هواپیما که بیرون می زنم فکر کنم داخل حمام عمومی شده ام. عرق می کنم ونفسم گرفته می شود.این چه قسم حمام عمومی است که همه با لباس های خودشان داخل آن شده اند. شاید به خاطر واجب بودن حجاب و ستر عورت است. شش سال است عرق نکرده ام وحالا عرق از صورتم می لرزد ومی دود بین خط دولبم . شش سال است عرق نکرده ام وحالا عرق می خورم!

از خم وپیچ مهر وتاپه پاسپورت می گذرم ومی روم بیرون. راننده تاکسی مرد سیه چرده هندی است  واز بس مورچ خورده تلخی عالم با اوست. از سویدن آدرسی را گرفته ام که چند شبی را پیش یک دوست دوستم تیر کنم . آدرس را به خلیفه اول تاکسی نشان می دهم واو راهی می شود. در مسیر راه از آن آدرس منصرف می شوم ومی گویم مرا ببر به یک هوتل که نه کج باشد و نه راست ونه تر باشد ونه خشک ولی در آن هوتل کج وراست ها وتروخشک ها زیاد باشد! تاکسی وان مرا به  "فندق دریم لاند" می برد.(اینجا نیز انگلیسی را به الفبای عربی می نویسند آنگونه که در پاکستان واکنون در کابل خودما) وارد فندق می شوم. طبقه همکف، پذیرایی است که باید فرم پر کنی  وسمت چپ وراست پذیرایی، خانه های رقص وموسیقی است. وقتی رو به روی پذیرایی ایستاد شوی گوش راستت موسیقی عربی می شنود وگوش چپت موسیقی هندی حال اگرخدا چشمت را احول کرده باشد می توانی دختران برهنه پایان زمین که حکومت آینده جهان از آن آنهاست را در دو  طرف ببینی ورقص عربی وهندی را همزمان تماشا کنی.

می روم طبقه سوم وداخل اتاق می شوم. خسته هستم ودراز می کشم. چند ساعتی به خواب می روم. از خواب بیدار می شوم. انگار آن دختران خوی کرده وخندان ولب ومست طبقه همکف شعر حافظ می خوانند: خوابت هست؟ طبقه همکف می روم. کنار آسانسور رقاصخانه عربی است وموسیقی محلی تلاوت می کنند! دم در سرک می کشم. جوان عربی تفضل یا اخی می کند! ومن هم به انگلیسی نعم نعم می گویم. بعد از تفضل می گوید قدم شما روی چشم ماه رویان اما نخست اندکی درهم عطا کن!می گویم صد ها سال است ما یک پنجم دارای سالانه خود را   به شما می دهیم حال یک شب مهمان شما شدیم پول طلب می کنید کو آن غیرت عربی وحس اخوتی که رسول مان گفته بود؟ با زبان بی زبان می گوید عصر رسول گذشته روزگا حصول است. از خیر بنات وشاخهای نبات می گذرم ومی روم بیرون.هوابس ناجوانمردانه گرم است.درهوای دم کرده قدم می زنم.

دبی اروپای مدرن است. آسمان خراش های شیک، اتومبیل ها لوکس وزنان ومردان آراسته دارد. شارع الجزیزه پر است از هتل. هتلهای با معماری های متفاوت، با قیمت های متفاوت وبا فرهنگ های متفاوت.نرخ یک شب اقامت در هتل های دبی بین پنجاه دالر تا کمی آنسوتر از ده هزار دالر است. در خیابانهای شیک ودر کنار آسمان خراش های تازه برخاسته، کارگران سیه چرده هندی ، پاکستانی و... با دست های ترک خورده ولباس های عرق چکان چهره بورژوازی را نقاشی می کنند.

در شهر قدم می زنم. هر چند خیابان را که می گذرم چشمم به سیمای مسجدی نیز روشن می شود.همچنان که در داخل هتل ها صدای تلاوت موسیقی های ملل بلند است از مساجد نیز صدای تلاوت قرآنی، اذانی یا قرایت دعایی به گوش می رسد. دیدن این شهر واین شکوه برایم جالب است ومرا به فکر عمیق فر و می برد. مرا می برد به ترکیه ، اندونزی وکشورهای ملایم دیگری که هم اسلامی هستند وهم انسانی! ومن هیچ کدامشان را ندیده ام.

خسته از گردش شبانه، بی وطن بی آشیانه/ ای پرستوی مهاجر/ درغروب غمگنانه بر می گرد م وبه هتل می روم که پلک خسته خود را ببندم ومردمم گم شود.

صبح برخاستم از بستر رویا تنها. ومی روم بیرون که گردش کنم. تاکسی می گیرم ومی گویم مرا ببر به مرکز شهر. می گوید مرکز شهر هنوز باز نشده است زود است. می گویم ببر مرا به جاهای توریستی شهر. با خوشحالی دایره دستورتاکسی را می چرخاند ومی رود به سمتی که نخلهای حماسی پیدا است.راننده می گوید: این خیابان منتهی می شود به هتل های قیمتی وساحل آب بازی ودر همین مسیر نیزبلند ترین برج دنیا در حال ساخته شدن است.برج پنجصد متری بی مانند .

معماری شهری وساختمان های  شهری بی نظیر است. آسمان خراش ها هر کدام با نقشه وچهره خاصی قدبلند کرده اند. نمای ساختمان ها بی نهایت متنوع. آسمان خراشی به هیات بادگیر کشتی، آن دیگری به صورت صفحه تلویزیون، دیگر ترک به هیات برج های قدیمی وبه  قول حضرت مارمولک الی ماشالله.

می رسیم به ساحلی که همه ساختمان ها رنگ های شتری دارند ومعماری کلاسیک. تک وتوک نخل نیز زیر نیزه آفتاب خم شده است. اینجا رنگ عربی بیشتر خود نمایی می کند.

خیابان های عمده دبی گویی کلکسیونی از معماری جهان استند با رنگ ها، شکل ها وپیام های متفاوت. از معماری کلاسیک تا معماری پست مدرن نگاهت را می گیرد.

این شهر با این زیبایی عمر چندان درازی ندارد. فقط چند دهه است که ساخت وسازشروع شده واین گونه سر از افق در آورده  است.  ناخودآگاه به یاد وطن خود می افتم. وطنی که ندیده امش وفقط شنیده ام که تاق ظفر دارد، باغ بالا دارد، باغ بابر دارد، منار جام دارد وچها که ندارد! اما من هیچ کدام اینها را ندیده ام. من هنوز کابل را ندیده ام که چه قیافه یی دارد....

 

/ 81 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جهانمهر هروی

استاد بزرگوار سعیدی صاحب سلام : اگر وقت داشتید به کلبۀ محقر من هم سری بزنید.ممنون

محمود جعفری

سلام ای عزيز! آن گونه يکباره غايب شدی که صاحب زمان گفتنت در دهان ما خشکيد. هرجا هستی آسمان سای باشی.

سعيد محمدی

سلام دوست عزيزم اميدوارم هميشه شاد و پرکلمه باشی اين روز ها من و محمد صادق دهقان داغدار دوستی از دست رفته هستيم با خانواده محترمت هماره در پناه حق سلامت و بهروز باشی

وحید پبمان

سلام دوست عزیز . 1 – وبکده ی یادداشت هایی از هرات با ادرسی جدید منتظر قدوم شماست . 2 – از آنجاییکه آدرس جدید برای بسیاری از دوستان و آشنایان نا شناخته است امیدوارم با پیوند سایت من در اینجا مرا همکاری و یاری فرمایید. 3 - این روز ها در هرات چشم هاي گريان کودکان محروم، چشم به راه دستهاي نوازشگري است که همواره به بهانه اي، "مهرباني" را بين خود و همنوع خود تقسيم مي کنند. خانه ها در هرات طاقت فرسا و چراغ این خانه ها کور و مطبخ آنان معمولاً سرد است. با آنکه دلم نمی خواست شما نیز شریک این اندوه و این درد شوید. فیلم ها و عکس های از سرما زده گان هرات در شفاخانه ی این شهر را در اختیارتان می گذارم.

شهير

دوستان عزيز! اين را در وبلاگ وارسته خوانده ايد که حامد گرزی به زبان فارسی چقدر توهين کرده: www.warasta.blogfa.com

شهير

دوستان عزيز! اين را در وبلاگ وارسته خوانده ايد که حامد گرزی به زبان فارسی چقدر توهين کرده: www.warasta.blogfa.com

حاج بومان قاسمی

اقای سعيدي سلام اميد وارم موفق باشيد. از مطالعه بلاگفای تان نهایت استفاده نمودم موضوعات خوب و قابل استفاده داشت . موفق باشید . برادرت حاج قاسمی

محمود جعفری

هی استاد خوب خوبم! از اين دوردست به پيمانه اقيانوس ترا سلام می فرستم. بنده نوازی کرده ای. مثل هميشه. راستی اگر بزرگواری شما نمی بود اصلا دست به نوشته وشعر نمی بردم. يادت می آيد اصفهان وقم؟ اولين شعر سپيد مه بنام بوسی با دست کشيدن شما مرا به مطبوعات کشاند و از آن پس راه پيشنهادی شما را ادامه دادم و تا حال در همان نور چشم شما راه می روم. هم تعريف شما برايم مهم است و هم نقد تان. هردو دو بالی بوده اند که همواره پرواز را به من آموخته اند. پس این وديعه را از من دريغ مدار ای مهربان! بی گزند باشيد.

زینت

برادر گرامي جناب سعيدي : سلام! يكي از ديزايين هاي پرشين بلاگ را براي تان انتخاب كردم تا مشكل پست براي ويبلاگ تان حل شود . البته ترتيب لينك ها به وقت بيشتر نياز دارد. و اميد كه شما خودتان لينك هارا انتخاب و بگذاريد. / با حرمت / ز