سال تحصیلی ما

سال تحصیلی ما بی می وموسیقی نیست!

پاییز هرسال دو کار به یک بار می آید.( یک دوبیتی هزارگی می گوید: خداوندا سه کار آمد به یک بار/ کمی کندو خکاو کشت غم یار/ کمی کندوره پروایش ندارم/ مرا کشته غم یار وفا دار) از یک طرف شروع درس ها واز طرف دیگر برگزاری سمینارها. امسال هم مثل سالهای پیش این دوگانگی ها( دوقلوها ــ مگر دوقلو " ها" هم دارد؟) متولد شدند. از بیست ویکم آگست درسها شروع شد. معلمین ومعلمات هم ارزانی داشتند که هرکس دوهفته اول درسها را ترک کند مثل این است که نماز وروزه اش راترک کرده باشد. آنها هم الکافرون استند وبه مکتب ومدرسه لا یومنون الی یوم القیامت استند. من که از طرفی درگیر مدرسه واز طرفی دلباخته سمینارم با معلمین گفتگو کردم که من هفته دوم را نمی آیم  ولو اینکه ابدالابدین فی النار باشم  واضافه کردم که اگر بپذیریدعوضش هفته آخر را دوبار می آیم. آنها از این منطق عمیق من در شگفت ماندند واجازه فرمودند که استثنایا یک هفته به جای مدرسه به سمینار بروم. سمینار از دوجهت مهم بود. یکی از این جهت که در شمالی ترین قسمت زمین یعنی در اول آخرت همان آخرین مرز کشور سویدن با قطب برگزار می شد واز طرف دیگر در این سمینار چاریار نبوی نه ببخشید چار یار صبوی ، دکتر همایون مروت، هارون حیدر سید بلند قامت، رحیم غفوری والا همت، و بنده یی از  خاصان امت باهم بودیم واز دست دادن این گروه در این قحط الرجال  ووفور النسوان برایم سخت بود. باری دوهزار وششصد کیلومتر را با هواپیما رفتیم وآنسوترک را با اتوبوس طی کردیم.در فرودگاه کیرونای سویدن از هواپیما پیاده شدیم وسوارشدیم  به اتوبوس ها. آنجا چشم اندازی کاملا متفاوتی داشت. نه مثل استکهلم ساختمان های شیشه یی وپلها وجزیره ها بود نه مثل اسلو تونل اندر تونل اندر تونل وکتل بالای کتل بالای تپه بالای تپه بالای کوه بود ونه مثل کوپنهاگن خیابان های گم شده  درحصار ساختمان های کهنه دلگیر بود ونه مثل تهران دود اندر دود اندر دم اندر دم بود. نه  شهر کیرونا سکوت وعرفان و دشت های چه فراخ/ کوه های چه بلند داشت وفقط حیرت بود وتماشا. رودخانه یی از میان سنگها فرو می ریخت به دریاچه، کوه بالای سرآبادی زیر ابر بود وآفتاب بالای سرما لبخنده ی بی سوزش داشت. ما را با غرفه کشان ها( تلکابن) ها به زحمت از کراش وخراش های کوه به بالای کوه رساندند. بالای کوه ابر شدید باد شدید گیاه شدید وآنسوتر برف شدید بود. بین ابر ها وباد ها گوزن ها کنار ما می آمدند. من که خاصیت کودکی ام همیشه همراهم هست دوربین را دادم دست رحیم وشروع کردم به گوزن دوانی ورحیم هم از این صحنه فیلم گرفت. تازه از نزدیک می دیدم که گوزن ها وقتی می دوند چقدر سرشان را بلند می گیرند انگار به نسل ونبیره وسرزمین شان افتخار می کنند. بعد ها رحیم می گوید گوزن ها که مثل ما افغانها افتخارات تاریخی ندارند که سرشان را مثل ما بلند نگاه دارند آنها بسیار علمی حرکت می کنند، چون شاخ های شان بسیار سنگین است سرشان را بالا می گیرند تا توازن رفتار شان حفظ شود. ومن تازه می فهمم که ما افغانها چقدر خوبیم که به صورت علمی سرمان را بالا نمی گیریم بلکه به صورت ملی ( به کسر میم نه به ضم  میم) سرمان را بالا می گیریم. سر کوه بلند قهوه خانه هم بود وما پیش از آنکه به ملاقات قله وگوزن وابر وباد ومه وخورشید وفلک در کارند تا تو سمیناری به کف آری وبه غفلت نخوری برویم قهوه خوردیم. تا دیر وقت کوه پیامیی کردیم وما گروه افغانها که البته دیگر چهار یار نبودیم ومروت مان کم بود آخرین گروه بودیم که از کوه پایین آمدیم وسوار غرفه کشان ها می شدیم.  البته ناگفته نماند که اگر نگرفته بود باران شدید ما اصلا از کوه پاین نمی شدیم. ما همه به گوزن ها می گفتیم که : گر ندیدی غیرت افغانی ام/ چون به پاین آمدی می دانی ام. ویاد آور می شدیم که این بیت یک نوع پیام رییس جمهور کرزی هم هست که سال قبل به هنگام تیرگی روابطش با پرویز مشرف گفته بود: گرندیدی غیرت افغانی ام/ چون به میدان آمدی می دانی ام.....این سفرنامه ادامه ندارد. چند عکس از گوزن ها ویخهای آبسکو(آبسکو شهرکی در ایالت کیرونای سویدن).

تکمله یی بر تفسیر بیتی از حافظ.

وبلاگ  وقایع ابن محمود  یکی از گذرگاه های روزانه من است. ابن محمود طنز می ویسد وپخته می نویسد. یاداشت تازه او تفسیری است از بیتی از حافظ:

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

زباغ عارض ساقی هزار لاله برآید

یاداشت ایشان را بخوانید وبعد تکمله من را نیز. آدرس وبلاگ ابن محمود:

ebnemahmood.blogfa.com

 

خوبی شعر حافظ در این است که قابلیت تفسیرجهان شمول دارد. اکثر شاهکارهای بشرازاین قاعده برخورداراست. حال در ارتباط با بیت معروف حافظ تفسیر من کمی متفاوت تر یعنی کمی جهان شمولتراز تفسیر ابن محمود است.(ابن محمود بداند که من در غرب زندگی می کنم ولی شرقی ام. البته گاهی ( این گاهی اکثراوقات است) به شدت احساس می کنم نه شرقی نه غربی ام ونتیجه می گیرم که پس من جمهوری اسلامی ام؟) در این برزخ جهموری اسلامی مجبورم بیشتر جهان شمول فکر  کنم  تا هم مقداری خیال خودم خوش شود وهم آفتاب می از مشرق پیاله آسان برآید!)

 

برای درک حقیقت شعر حافظ وتفسیر درست آن باید زبان حافظ را درست درک کرد. برای درک درست زبان حافظ باید به جغرافیای زبان حافظ سفر کرد.وقتی به جغرافیای زبان حافظ سفر کنیم سفرما شرقی تر می شود به مشرق پیاله هم نزدیک تر می شویم. باری جغرافیای زبان حافظ شرق ایران یعنی افغانستان امروزی است . از آنجا که افغانستان میراث دار زبان دری یا فارسی دری است وحافظ هم چندین باردر شعرش به این مسله اشاره کرده است باید شعر حافظ را تفسیر دری ( بدون وری) کنیم.

من با نظر ابن محمود تا آنجا که صبحت از دمیدن هزار لاله از عارض ساقی ـ  به هنگام برآمد آفتاب می از مشرق پیاله  ـ می کند   موافقم. اما مرحله تطبیقی جهان شمول شعر حافظ و بخصوص دمیدن لاله از عارض ساقی سیاه پوست یا سرخ پوست تفسیر دیگر دارم. همانطور که ابن محمود گفته اند وقتی ساقی آفتاب می را از مشرق پیاله  لبریزان می کرده است عارضش هم سرخ می شده است(می شود وخواهد شد در اینجا). این درست. اما " سرخ شدن" واین که ساقی چگونه وکجایش سرخ می شده است ( یاخواهد شد) ظرافت وفهم تند وزبان مادری ما  دری کار دارد. ما افغانستانی ها که وارث زبان دری هستیم وزبان مادری ما  دری است از سرخ شدن معانی زیادی را می فهمیم. همچنین مترادف های دیگری از قبیل "سرخ آمدن"، "سرخ کرده خوردن" |چشم سرخ کردن" و...داریم.  با توجه به معنی دری  ِ" سرخ شدن" و"سرخ آمدن" می شود در تفسیرجهان شمول بیت حافظ گفت که مراد حافظ از لاله درآمدن از عارض ساقی، سرخ شدن عارض ساقی است واینجا سرخ شدن به معنی داغ شدن ایرانی است. یک تناسب پنهان وایهام نهفته هم تناسب داغ آمدن با داغ لاله است. بنا براین منظور حافظ این است که وقتی ساقی ( فرق نمی کند پوستش سیاه باشد یا سرخ نازک باشد یا کلفت) به هنگام بیرون آمدن آفتاب می از مشرق پیاله  داغ ـ عارض  می شود یعنی تب عشق درجانش می افتد وشقیقه هایش داغ می شود. این مسله یک تناسب دیگر هم دارد وآن این که وقتی آفتاب طلوع می کند آدم گرم می شود وبعدآفتاب که داغ شد عارض ساقی مثل بقیه جاهایش داغ می شود واین داغ شدن سیاه وسفید وسرخ ندارد وتازه سیاه ها چون بیشتر نور راجذب می کنند بیشتر داغ می شوند. از این تفسیر نتیجه می گیریم که:

1ـ مخاطبین اصلی شعر حافظ آفریقایی ها هستند.

۲ـ حافظ تند رو نبوده وقصد کشت وخون وریختن خون از عارض ساقی سیاه پوست وسرخ پوست را نداشته است

۳ـ شعر حافظ معنای جهان شمول دارد!

۴ـ برای تفسیر شعر حافظ باید شناسنامه افغانی داشته باشیم( برای دریافت شناسنامه افغانی حتما لازم نیست تا هرات سفر کنید می توانید با پرداخت مبلغی در سفارت خانه های افغانستان ازجمله در تهران شناسنامه افغانی بگیرید. در این صورت نیروی انتظامی شما را رد مرز می کند وافغانی اصیل  می شوید!)

۵ ـ در زمستان ها از ساقی سیاه پوست ، در بهاراز ساقی سرخ پوست ، در تابستان از ساقی سفید پوست ودر پاییز از ساقی زرد پوست استفاده کنید( این طوری ضمن اینکه تناسب وتقابل رنگ ها برگزار می شود آفتاب می هم جهان شمول تر از مشرق پیاله در می آید.)

۶ ـ تفاسیر ابن محمود از شعر حافظ زمانی قابل قبول است که یک افغانی برآن تکمله بنویسد. این تکمله را می تواند بن لادن هم بنویسد چون اوهم شناسنامه افغانی دارد.

/ 34 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صفدر

آقای سعيدی درچی رشته تحصيل میکنی(درس میخوانی) ؟ ميخواهم افتخار آن را من لاف بزنم. زنده وپاینده باشی.

صفدر

آقای سعيدی در چی رشته در س ميخوانی؟

ع

راستی يادم رفت بگم که ..... يا بگذريم پيشيمان شدم

rah

سلام استاد از دیدار دوباره ی غزل نو خیلی خوشحال شدم

مرزا منذر

پرسيده بودم در چی رشته ی۷۳۹۲۴ی درس میخوانيد امآ جواب نداديد. پرسوزوگدازباشيد.

مرزا منذر

وآن گوزن--چقدر باوقار وعميق بنظر ميآيد. کاش ميشد در ميان دو شاخش نشست ویک پیاله چای «شوپ» کرد --امان از دست نارسی.

سعيدی

سلام مرزا منذر عزيز اميد که هميشه شاد وخرم باشيد. من در رشته روابط بين الملل مشغول هستم!

سيد علی ميرافضلی

سلام جناب سعيدي راد. ظاهراً با ابن محمود ميانه تان خوب است. غزل دومتان را بيشتر پسنديدم. دست مريزاد. ممنون از صفاي قدمهايتان.

عاکف

با درود شريف گرامی بيش از يکساعتی مهمان ناخوانده ی وبلاگ زيبايتان بودم شناسنامه ی افغانی در کاغذ ندارم ولی تاريخ، دلم را تقسيم کرده است نيمی در آنسو و نيمی در اينسوست نفرين بر اين مرز که حکم به انکار داشته هايمان داده است نفرين بر تاريکی شريف جان از شما دور نيستم مثل شما گذران عمر در ديار غربت دارم در هلند گلها از رايحه تهی هستند آنجا چطور؟ بقول ناقص خودم در يکی از غزل گونه هايم: //رنگ بسیار است و فقر بو گريبان گير گل// بوی گل اندر مشام از آن چمن دارد دلم.. //سم اسب یاغی دهر است و بذر بخت ما// زین تخاصم بار الها هم سخن دارد دلم... شعرهاتون بسیار زیبا و عکسهایتان هم مکمل این زیبایی. پاینده باشید عاکف

حبيب

سلام و زنده باشی... استفاده کردم.