وطن وکتاب!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

 

درود دوستان همدل!

 باز کردن پرشن بلاگ درمحیط کاری من درافغانستان اگر از محالات نباشد لااقل از کارهای حضرت ایوب است. ازاین رو تا زمانی که اینجا هستم در بلاگفا می نویسم. آدرس جدید من این است:

 

http://ghazalenow.blogfa.com

 

 

 

مدتی است که دروطن هستم. کار می کنم. ترجمانی ؛ مشاوره ومجالسه (؟). فرصت زیادی برای مطالعه هم دارم. بعد از سالها دوباره غزلیات سعدی را مرور می کنم. پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد. چهار هفته است اینجایم وشد که چهارکتاب سویدنی بخوانم. رمان های "محکوم به سنگسار" و "خداوند ( در افغانستان) تنها برای گریستن امده است" را تمام کردم. کتاب " سویدنی بد ترین زبان جهان" را هم خواندم و دو رمان "پناهنده"  و "خدمه" را زیر دست دارم. خلاصه  کتاب ها را برای دوستانی سویدنی دان می نویسم وتوصیه می کنم این کتاب ها را بخوانند به این دلیل که من خوانده ام!

 

 

Dömd att stenas

 Omslagsbild: ISBN 9789170022005, Dömd att stenas

 

 

 

 

Bandtyp:

Pocket

Förlag:

Bra Böcker AB (2005)

Upplaga:

--

Språk:

Svenska

Artikelid:

9789170022005

 

 

Leveranstid:

Skickas normalt inom 3-6 arbetsdagar

 
av Hussaini, Safiya , Masto, Raffaele

 

 

صفیه در سن سیزده سالگی توسط پدرش به عقد مردی چهل ساله در می آید. صفیه شب ذفاف از هراس همبستری با شوهر ناگزیر  فرار می کند وبه خانه پدرشوهرش پناه می برد. پدرومادرشوهر صفیه به شوهر صفیه سفارش می کند که تا بالغ شدن صفیه با او هم خوابه باشد اما سکس نداشته باشد. مرد چهل ساله یک سال در انتظار جوان شدن صفیه با او می خوابد اما به محظ اینکه صفیه بالغ می شود او نیز... صفیه برای شوهر چهار فرزند می آرد. دوفرزند آخرین صفیه در اثر بیماری سرخکان می میرند.(شرح این صحنه یکی از اشک افشان ترین فصل های کتاب است) صفیه از شو هرش جدا می شود وبه عقد شوهر دومی وبعد سومی در می آید. شوهر چهارمی را خودش انتخاب می کند. یعنی عشق می آید واتش به دوعالم می زند. وقتی که صفیه بچه دار می شود شوهرمنتخب از پدربودن خود انکار می کند وصفیه به دادگاه می رود. دادگاه صفیه را محکوم به سنگ سار می کند...حکم سنگسار صفیه  تبدیل به یک مسله سیاسی در نیجیریه می شود ومیدان جدال تندروان سنگ سار طلب واصلاح طلبان مخالف سنگسار می گردد. سرانجام این مسله از طریق رسانه  ها به یک جنجال جهانی تبدیل می شود.

این رمان مستند بسیار گیرا وجذاب به نگارش در آمده است وحکایت خواندنی دارد. خواندن این رمان را به دوستان سویدنی ام میران آفتابی  وپیام 45 توصیه می کنم.

 

  

Till Afghanistan Kommer Gud Bara För Att Gråta

خداوند ( در افغانستان) تنها برای گریستن امده است

 

این رمان را خانم سیبا شکیب فیلم ساز ایرانی نوشته است. رمان دیگری او به نام  سمیرا وسمیر نیز به سویدنی نشر شده است. سیبا که برای تهیه فیلم در افغانستان سفر می کند در یکی از اردوگاه ها به شیرین گل آشنا می شود. شیرین قصه زندگی خود را برای سیبا می گوید واین قصه رمان خواندنی می شود. شیرین به خاطر جنگ از افغانستان به پاکستان پناهنده می شود. در مرز پاکستان مورد تجاوز عسکر پاکستانی قرار گرفته واز او بچه دار می شود. شیرین سپس به ایران می رود وسالیان زیادی را در آنجا سپری می کند. این  رمان خواندنی است هرچند که در قسمت اطلاعات سیاسی واجتماعی لغزشهایی دارد

 

 

سویدنی بد ترین زبان جهان

 

این کتاب در باره زبان  وبه صورت تطبیقی در باره زبان سویدنی نوشته شده است. زبان سویدنی بنا به روایت نویسنده نویسنده ـ  که در سویدن  صاحب نام ونشانی است ـ زبانی است بسیار دشوا رومسله دار. نویسنده مباحثی مانند دایره واژگانی محدود ، دستورزبان پیچیده ، تلفظ وتکیه های عجیب وغریب وکمبود مترادفها د رزبان سویدنی را به بررسی می گیرد و در نهایت قبول نمی کند که سویدنی بد ترین زبان جهان است، چیزی که خیلی ها بر آنند.



 
حرف های عجیب
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠  

 

 سمیرا دختر کوچک من همیشه بر سر ریش با من جنجال دارد. می گوید تا ریشت را نتراشی بغل وبوسه تحریم است. این غزل  گفتگوی ما است. 

حرف های عجیب 

ریش خود را تراش کن بابا  بوسه با سیم خاردار مزن

ایگگ  خاردار خشکت را بر تر چهره بهار مزن§

 کفر گفتی عزیز کوچک من! ریش خود ریشه مسلمانی است

کودکی! کوچکی ونادانی!  کفر را کودکانه جار مزن

 روی خود را ببند باچادر  بی صدا پا گذار تا دم در

دستکش دست کن شباروزان با سرانگشت خود سه تار مزن

 حرفهای عجیب می شنوم حرفهایی که من نمی فهمم

من وتو هردو آدمیم پدر!  این چنین خویش را به دار مزن 

من وتو نیمه های یک سیبیم  من وتو بالهای یک گُلسر

من وتو نیستیم اعرابی سخن از گور وسنگسار مزن

 استکهلم080326

 



 
بهار
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢  

سلام مجدد!دفتر سازمان بین المللی زنان در شهر گوتنبورگ سویدن با همت وپشتکار فرشته حضرتی سمینار دو روزه یی را به مناسبت سه سالگی این سازمان برگزار کرد. در این سمنیار استادان ؛ نویسندگان ، شاعران وهنرمندان گرامی از گوشه وکنار اروپا گرد آمدند وروزهای پر از بحث و سخن وموسیقی وشعر را بر پا کردند. سمینار دوروز دوام کرد ودر میان سخنرانان دکتر لطیف ناظمی حرف های تازه بسیار داشت وسخنانی چندان پر جاذبه وزیبا ایراد کرد که دکتور هارون امیر زا ده سخنران مهمان از لندن نیز وقت خود را به ایشان بخشید. دیدار استاد روان فرهادی هم غنیمت بود. صنم عنبرین نطاق برنامه وانجیلا پگاهی ، طیبه سهیلا  وفرشته ضیایی شاعران مهمان بودند. سمیع رفیع هم موسیقی کرد وعبدالرحمان جان نوازنده بلوچ با بنجو نوازی خود قیامت کرد ورستم نیز صدای خوشی به خاطره گوش های ما سپرد. شب ها وروزهای خوشی بود  . گزارش سمینار را در ا ینجا بخوانید

http://www.khawaran.com/

 این هم غزلی تاره دیگر که تقدیم تان می شود

 

آدم برفی

از خانه می کشم به خیابان شریف را

 تا تر کند ترانه باران شریف را 

  

باران به کوچه دل من گریه می شود

هل می دهم به کوچه گریان شریف را

 

  پیراهن سه رنگ مرا باد می برد

می بینم ایستاده وعریان شریف را

   

این بار اول است که می بینمش درست

این بار اول است که انسان شریف را

   

بین هزار جامه وپشت هزار میز

 

ما گریه کرده ایم فراوان شریف را

  بگزار تا که سیر ببینیم خویش را

ای برف باد زود نپوشان شریف را

  

زان پیش تر که آدم برفی شود شریف

 

در خانه می برم زخیابان شریف را

  

می خندد آفتاب بهاری اتاق را

 

تا پر کند شکوفه خندان شریف را

  

می ایستم برابر آیینه بزرگ

 

می بینم ابر وبرف وزمستان شریف را

    080326

 

ناقد نکته سنج وناقد نقطه سنج

 میر حسین مهدوی بر غزل چلیپا  نقد گونه یی نوشته بود. نوشته ایشان را خواندم . خواندن نقد البته که برای شاعر مفید است وخواندن نقد گونه نیز خالی از فایده نیست. مگر خندیدن برای سلامتی مفید نیست؟ مهدوی در همه کارها چالاک است . در نقد ادبی ، نقد اندیشه های دینی ، نقد تیوری های اجتماعی وسیاسی وبه قول مارمولک الی ماشالله ! من باید صادقانه اعتراف کنم که  در این همه عرصه پهلوانی نمی توانم. در همان عرصه شعر آنهم  در وزن خودم گاهی به میدان می روم. خوب مثلما کشتی گیر الزاماو همیشه از میدان برنده بیرون نمی آید. گاه امتیاز زیاد می گیرد گاه امتیاز  کم . در کتتی شعر همگان همین ویژگی را دارند. مثلا حضرت حافظ  غزلی می نویسد با چنین مطلعی : 

خیز  ودر کاسه زر آب طربناک انداز

پیش تر زانکه شود کاسه سر خاک ا نداز 

حضرت ایشان غزلی هم دارند با این مطلع 

 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان ورندانم چو شمع

 می بینید که غزل اولی شاهکار است وغزل دوم دارای شایگان ( عیب بزرگ در قافیه) وصور خیال ضعیف وفضای نحیف ونزار. می توان گفت شاعران فارسی بدون استثنا در ا وج وحضیض ا ند. مولانا گاهی از این بحر ووزن به آن دیگری می رود فروغ از دیوار تا تولد دیگر فرق دارد ونیما از میرداماد نویسی تا افسانه وشباهنگام متفاوت است. از این مسله که بگذریم یک مسله مهم را نباید فراموش شده بگذاریم  وآن ارتباط تنگاتنگ زبان با موضوع شعر است .زبان شعر وابسته به موضوع ومعنی شعر تفاوت بسیار می کند. گاه مضامینی وجود دارد که  جز باصراحت زبان وآمیختن با طنز نمی تواند بیانش کرد. صوفی عشقری که غزلی به  خوبی می نویسد:

به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد

رسد تا دور ما دیوار این میخانه می ریزد...

 بسیار شعر ها دارد به این طرز: 

به مسجد پنح نوبت می روم زان

که شیخ مسجد ما    زوی دارد! 

بیدل از پیچیده نوشتن مثل:

شعله ادراک خاکستر کلاه افتاده است

نیست غیر از بال قمری پنبه مینای سرو

می رسد به عریان نویسی این چنین:

 پاس ادب مجو ز جوانان که یک قلم

از تحت وفوق وقبل ودبر ها دریده اند 

باری غزل چلیپا یک غزل منتقد وصریح است با باری از طنز. خوانش مهدوی از این غزل مبتی بر یک غلط ویرایشی است. ایشان یک پاراگراف حرف می زنند که حضرت ابراهیم از آتش گلستان ساخته است نه در آتش گلستان. این برداشت غلط مهدوی از غلط خوانی متن سرچشمه می گیرد.  در بیت مورد نظر ایشان" ابراهیم در آتش!" مخاطب است واین عمدا این طوری آمده است تا اشاره به دفتر شعری از احمد شاملونیز داشته باشد  دفتر ابراهیم در آتش!   آی ابراهیم در آتش! گلستان ساختی

نسلت اینک در گلستان گرم آتش باری است

  مهدوی شعر را ابتدا  غلط خوانده است وبعدبراساس  یک قرایت غلط یک عالم تفسیر ودستور زبان فارسی نوشته است. خنده دار است که ناقدی ناتوان از درست خواندن یک مصرع به این همه خزعبلات بپردازد. از طرف دیگر مهدوی می گوید این شعر شعار است شعر نیست اما در عین حال می گوید مصرع دوم گنگ است ومعنی درستی ندارد. من نمی دانم که ایشان سر می تراشند یا گیسو می بافند. می گویند این سر کل است اما بسیار موهای پیچ پیچ دارد! باری حضرت مهدوی اگر شعر تبدیل به شعار شده است پس چرا شما شعار را نمی فهمید؟ واگر  گنگ است ونیاز به معنی کردن وشرح دادن دارد پس نگویید شعاراست. حال محض ریا وجهت اطلاع عرض می کنیم که آن غزل نوعی غزل انتقادی است ودر زمینه نقد ادیان یهودی ومسیحی واسلام نوشته شده است وسوژه شعر هم حکم اعدام  پرویز کامبخش است. مصرع دوم هم اشاره به جنایات صهیونیست ها در دامان عروس خاورمیانه دارد. 

بگذریم اما من چرا این چند سطر را نوشتم! باری امروز به وبلاگ مهدوی نگاه کردم ودر پیام خانه پیام های از ...  خواندم که نظریاتی بر خلاف مهدوی داشت واز طرفی هم در همان پیام خانه پیامی از طرف سعیدی خواندم . پیامی که از طرف من نوشته شده  بود خیلی خطر ناک نبود اما و در هرحال این قدر می دانم که من هیچ وقت آن پیام را ننوشته ام وکسانی که کمی بیشتربا انترنت وکامپیوتر آشنایی داشته باشند می توانند رد پای نویسنده را پیدا کنند. شخصی که پیام را نوشته است هرچند که چیز بدی ننوشته اما کار خلاف اخلاق کرده است. بنا براین من آن پیام را تکذیب می کنم وامیدوارم  ما این قدر از اخلاق وانسانیت سر در بیاوریم که هیچ وقت خود را با کسی دیگر عوضی نگیریم .نه خود را پیام نویس عوضی بسازیم ونه ناقد عوضی !

دوستان خوب ونازنین! بهار تان پر از شکوفه ونیسم باد! سال نو را با قصیده بهاری وغزلی به شما تبریک می گویم! 

 بهار

 می رسد از راه با پیراهن رنگین بهار

دامنی از برگ را باغنچه داده چین بهار

 بر دو گیسو بسته از رنگین کمان سنجاق مو

دارد از خورشید پیزار نو زرین بهار

 می دواند رعد وبرق تازه را در جان ابر

می کند اسپ سپید وشوخ را قمچین بهار 

پشت بام خانه ها را آب وجارو می کند

می  رود از ناودان خانه ها پاین بهار 

جای یخ ها زمستانی به روی شیشه ها

می نشیند صبحدم بر شیشه کلکین بهار

 صبح دست روشن خورشید در دست ترش

نیمه شب چشمک زنان از روزن پروین بهار

 در دهان چشمه ساران آب می افتد زشوق

تا کند دریاچه ها را با گذر چین چین بهار

 کوه را پر کبک وکشت وکرت را پر بودنه

 آسمان را می کند سرمست از شاهین بهار 

  **** 

در اروپا پای هر گل می نهد جام شراب

می کند گل را به طرز دیگری رنگین بهار

 بار کرده در قطار لحظه ها خم های سرخ

می برد سوغات بهر خلق سرخ چین بهار

  چشمه های رنگ می ریزد به پای رود گنگ

 موج قو رامی دهداز رنگ وبو بالین بهار 

 می کشد موج رواش ترد از کهسار روس

می نشاند تاک درخاک تر بر لین بهار

 می رود همراه نیما درشکار آنسوی یوش

گل به روی گل نهد بر دامن سیمین بهار

  (چشم دارد دشت لیلی را حنایی تر کند

جنده را از عطر گیسویش کند سنگین بهار

 مشک تر در نغمه کبک دری آمیخته

دشت ودامن را کند بسیار آهنگین بهار) 

می رود کابل به رویایی که شهر عشق را

یک نفس در شور آمیزد دهد چندین بهار

  از خجالت  مثل مجنون بید سیل آورده یی

 می کشد برچهره خود برقع چرکین بهار

 می رود تا سرزمین های انار وآفتاب

تا حضور بوته های تیره و سنگین بهار

 غنچه غنچه می شکوفد غوزه غوزه می رسد

می رود در مزرع کوکنار پاورچین بهار 

 تیغ مژگان می نهد بر گونه کوکنار سبز

می کند با جویه های شیره اش آذین بها ر

 دود تریاک است یا رنگین کمانی در نسیم

عنبرین دودی که دارد بر لب شیرین بهار

 از گل  تریاک می دوزد به بالا پیرهن

درخمار چرس از خود می ر ود پاین بهار

 گل زگلزاران وخار از خارزاران می کشد

می کند هر خاک را قدر خودش رنگین بهار

 سرزمینی را پر از گلهای شب بو می کند

سرزمینی را سرافکن در گل سرگین بهار

  می گشاید عقده های کهنه ما را دو چند

گرچه دارد در بغل نوروز مهر آیین بهار

  ********

 آمدی وآمدی وآمدی وآمدی

هان چه آوردی برای ما به غیر از کین بهار؟

 هان چه کردی ای بهار پار بعد ازدیدنت

کبک های ما نمی خوانند جز نفرین بهار! 

 جای گل در پهلوی هر سنگ سنگ آباد ما

بازکردی با گلوله یک دل خونین بهار!

 ساکنان شهر سنگستان ما را داده یی

قلب های آهنین چشمان فولادین بهار! 

گل دهن وا کرد خاکش در دهان انداختند

گرد باد آورده اند اینجا گواه دین بهار! 

ای بهار اینجا برای دیدن گل وقت نیست

وقت ما موقوف ترحیم است یا تدفین بهار! 

سنگ باران می کند هرصبح نرگس را نسیم

می کنند اعدام پروین راسرپرچین بهار!

 لاله جز خود سوزی وسوسن به غیر از سنگسار

نور وبارانی ندید ازمهر ِ فروردین بهار!

 هر گل اینجا یاد گار کلک سرخ کودکی است

خون ما  گل داد در باغ گل قالین بهار

 گردش نوروز تاثیری به روز ما نداشت

حرف تحویل وتحول را مکن تلقین بهار! 

 از شکفتن حرف گفتن چیست جز حرف شگفت

 گوش خر داریم وحرفت سوره یا سین بهار! 2008/03/15  

 بازی

 لب دریا  دوکودک می کنند امروز مد بازی

دوبازیگوش خندان می کنند امروز گد بازی

 دو عاقل از لب دریا به دانشگاه می آیند

که جای مد کنند این بار با خط وعدد بازی

 سر راه دو مد باز قدیمی یک دو راه آید

دو راهی بر سر یک راه یعنی مرز وحد بازی

 به سوی چپ نگاهی می نماید بوعلی اینجا

طبیب فیلسوف گرم در کار جسد بازی: 

بشر یک توپ مجبور است در میدان آزادی

که دیوان وخدایان می کنندش با لگد بازی

 جهان میدان آزادی است با خط وعدد هایش

ودر میدان آزادی کند هر خوب وبد بازی. 

به سوی راست مولانا هواللهی است هو هو زن

که باهو هو وهی هی می نماید با صمد بازی:

 زمین با گرد باد وآسمان با ژاله هو هو زن

واقیانوس های بیکران با جزر ومد بازی

 بشر یک سایه ساده است بر دیوار همسایه

که نوری می  وزد تا سایه در شب می کند بازی

*

 دو گور خسته وخاموش در پای دو کوه دور

دو کوکو می کنند آهسته با سنگ لحد بازی! 

20080304



 
چلیبا
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠  

 

 

 به : پرویز کامبخش 

 چلیبا 

فصل شبنم رفت واینک فصل آتش باری است

تشنگی در جویبار جان انسان جاری است 

آی ابراهیم در آتش! گلستان ساختی

نسلت اینک در گلستان گرم آتش باری است

 یا مسیحا روی بر گردان وبنگر در پی ات

زیر تیغ پیروانت خون مریم جاری است

 یا محمد ابر رحمت بود در پیشانی ات

برجبین پیروانت مهر آتش کاری است

 شیشه عطر تو در جیب جزامی های ما

بال رنگین براقت بسته زیر گاری است

 از کتاب الله تو تفسیر خونین می کنند

بر فراز منبر سرها مسلسل قاری است

 دست  وپا وگردن وگوش وزبانها شد قلم

دین این ملاچگان دکانچه نجاری است!

 قیل وقار وقلقل خشک است در سرهای شان

تا به جوش آیند می گویند قول باری است!

 یا محمد آی ابراهیم یا عیسی مسیح

آتش وسنگ وچلیپا زخم های کاری است

۲۰۰۸/ ۰۲ / ۱۱



 
سفرنامه
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦  

قسمت دوم

(آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است(کدکنی)

رفته بودم که ببینم/ عکس تنهایی خود را در آب/ آب در حوض نبود.(سهراب))

(پیش از آنکه قسمت دوم را بخوانید به عرض تان برسانم که انشا لله وبه زودی برای بار دیگر به وطن می روم وبرای مدتی طولانی ترآنجا خواهم ماند. در این مدت احتمالا فرصت برای نوشتن ومطالعه زیاد خواهم داشت وحتما با اهالی وبلاگستان همداستانی خواهم داشت. فعلا مقدمات سفر فراهم شده است وباید مقداری اخلاقیات قبل از ورود بخوانم که این هم سه چهار هفته یی طول می کشد. شاید سفرنامه بعدی مفصل تر وکامل تر باشد. اما وبه هرحال اکنون قسمت دوم سفرنامه باران را می خوانیم)

 

صبح زود است.بلیت هواپیمای  آریانا را سه روز پیش از طریق تلفن گرفته ام.صبح خوشی است.وقتی است خوش وهوا نه گرم است ونه سرد. تاکسی شریف را می برد فرودگاه. وارد ورودی فرودگاه می شوم که تکتم را بگیرم . می بینم که آقای بلیت وعده کن را نمی بینم . کمی نگران می شوم. چشمهایم را درشت تر می کنم چشم هایم را بادامی تر می کنم چشمهایم را چارمغزی می کنم . نه خبری از بلیط فروش تلفونی نیست. بعد از تب وتلاش یک موبایل قرض می کنم وزنگ می زنم به بلیت فروش. می گوید که می آید. می گوید صبرداشته باشم. وآخرش می گوید: یک آدم لاغری سیاچیره پاکستانی اس  تکت دست اموس. دو باره چشمهایم راتند تند می پرانم ومی گویم : یک تن از خوبان گندم گون نصیب ما نشد/ ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم! از اینکه رتق وفتق کارهای ما در دبی هم دست پاکستانی هاست احساس خشم می کنم . مگر نه این که ما هرسال استراد استقلال کشور! مان راجشن می گیریم! مگر نه این است که من برای ا ولین بار به مادر وطن می روم وافتادن گیسوی مادر وطن در دست های پاکستانی ها را ننگ می دانم! پاکستانی را پیدا می کنم وبه انگلیسی می گویم تکتم را می خواهم. انگار که استاد ربانی با ضیا الحق گب بزند اصلا به نظرش نمی آید. به پاسپورتم نگاه می کند وبعد می گوید صبرکن. کنار من دوهموطن دیگر از کانادا آمده اند. زنی مسن وپسرجوان هستند. هردوی شان عصبانی وپکر هستند. می گویند: سیزده ساعت د ترانزیت ماندیم  حالا بری ما جواب میتن که تکت  نیس . ای چه وضع اس ای چه شرکت است ای چه طیاره اس. ما را تیر از وطن رفتن!

 احساسات من هم غلیظ تر می شود. اکثر مسافرینی که ازراه های دور ودراز آمده اند خسته اند. اضطراب سفر در یک کشور بی قانون هم مزید حال . من هم بدون تکت منتظر وبه شدت ناراحت هستم. می گویم این هم شد ازشرکت آریانایش تا چه رسد بقیه آری ویانه هایش . بلاخره بعد از ساعاتی بی نظمی تکت هم پیدا می شود وما می روم به سمت سالون پرواز وبعد به سمت پروازگاه.اینجا فرودگاه شماره 2 دبی است بقیه اش را نمی خواهد خودتان حدس بزنید.. وارد فرودگاه می شوم. انگار فرودگاه هواپیماهای باربری است. ماشین های  کلان با انبوه بارها ویک رقم ارهم درهمی . چشمانم به جمال هواپیمای آری یانه دچار می شود. هواپیمای کهنه وفرتوت.کارت پرواز را گرفته وارد هواپیمای وطنی می شوم. می روم که صندلی خودم را پیدا کنم. خانم خدمت کار به انگشت نشان می دهد صندلیی را ومی فرماید همینجا بنشینید. می گویم صندلی من آنسوترک است شماره  دیگر است. می گوید: امیجه بشین پروا نداره مه خودم امه را سرجای شان می شانم.  می گویم بله بله درست است  شما به پشتوانه این خلبانها جای تعیین می کنید شما به دهن شماره پرواز می زنید.نوکرشما استیم ما مسافرین!

دو نفر از آقایان خدمه باهم قهر وغصب دارند ویکی اش به دیگری می گوید : اگر گیرش بیارم ایم دفه کتش یک طرفه می کنوم یک طرفه... می گویم سالی که نکوست از بهارش پیداست.

به چوکی ام می نشینم. به همین زودی خسته شده ام. می گویم کجا می روی حضرت شاعر مگر باوطن رفتن می شود ازبی پناهی وپناهندگی بیرون رفت؟

خواهی نخواهی باید بخواهی وطن بروی وگرنه کجا می روی؟ به خودم می قبولانم که وطن می روم . آه ، آهو وآسته برو! هدهد به لانه اش بر می گردد، عقاب به صخره اش بر می گردد، پلنگ به دره اش بر می گردد، مار به غارش بر می گردد ومن به تو!... بر می گردم تا خاک سمناک وسهمناکت را که سراسر سربین است ، سرمه سازم وبه چشمان سیاه  دختران سیمین تن ساسان تباربکشم  ویک باره شکوه باستانی ات را نام ونشانی ات را زنده کنم . آه ای ماه ای آفتاب ناگاه ای مهدعرفان وتغزل ، ای وجب وجب خاکت پر از سم دلدل به تو باز می گردم.

همه این واژگان را به زور در ذهنم قطار می کنم. قطار با سرعت می رود ومن می افتم. از قطار افتاده ام واکنون داخل هواپیمای آریانا هستم. هواپیما با سرعت عجیب در فرودگاه کابل می نشیند. مسافران بغلی ام می گویند : ای چه قسم نشست کدن اس. ایقه تیز نشستن خو عادی نیس. من هم از این جت بازی می ترسم.هواپیما بخیرمی رسد به کابل. پیش چشمان ما فرودگاه کابل خوابیده است .می شود وضعیت تمام افغانستان را از همین فرودگاه خواند. نخست قیافه های سیاه هواپیماهای جنگی وجامه های ابلق پلنگی پوشان خارجی که امنیت فرودگاه را گرفته اند! بعد قیافه های خشکیده وکم انرژی عسکر های افغان. فرودگاهی که رنگ از آسفالت هایش رفته ورونق از دیوارهایش کوچیده است. از هواپیما تا می شویم. عکسرها با انگشت راه خروج از بن بست را نشان می دهند وما می رویم که داخل شویم! از در نه از درکی وارد اتاقک بارگیری می شویم. نواربارکش خراب است وچند کارگر زور می زنند که پلاستیک های تایر دار را در  ر وک های برقی جا کنند. می روم که چرخ دستی بگیرم وچمدان ها را در آن بگذارم. پیش تر از من دو نفر دیگر کارها را جور می کنند.یکی ساک ها را می گیرد ودیگری چرخ را. درست سه قدم همراهی ام می کنند وپول می خواهند.چیزکی در دست شان می گذارم همراه یکی از ایشان راهی در خروجی می شوم. آفتاب خفیفه کاری می کند.مردمان زیادی آنسوترک نرده های آهنی چشم به راه مسافران شان هستند. من هنوزحس خاصی ندارم فقط فکر می کنم جایی آمده ام که کمتر خودم را بیگانه احساس می کنم. می رسم به نرده های خروجی ومنتظران ظهورم را می بینم.احمد برادرم دوسال بزرگتر از من است. یازده فرزند دارد.اگر خودش غیب شود می شود گفت احمدغایب ویازده فرزند برحقش از خانواده مااستند. احمد را می بینم، سیاه چرده است کلاه سفید یا دیواره بلند دارد وریشش به هیات قیف نوک دراز درآمده است. بغل کشی می کنیم.غم آمیخته باشادی درلحنش هویداست. پیرتر ازتصور من است. نگاه می کنم به یک گروه پسر ودختر که هیچ کدامشان را نمی شناسم. فرزندان برادرم که روزی سه، چار،پنج، شش، هفت، ساله بودند حالاشده اند هیجده ،نوزده، بیست، بیست ویک ساله. یکی یکی مانده نباشی شان می کنم وحساب شان از پیشم گد ود می شود. زن برادرم که بوله ام هم می شود راهمراه با خواهرش می بینم. صورت شان چین وچروک شده است  پیری عجیبی از زیرپوست شان جیغ می کشد. اولین تصویر اندوه ناک همین است. کسانی را که جوان وپرشور دیده بودم پیر وفرتوت وشکسته می بینم. درمن کسی فریاد می زند که در این وطن چه برسر آدمها آمده است آه

چه آمده به سرما چه با شما رفته است

که نام عشق چو نامی زیاد ها رفته است.

همه خوشحالند ومن دق وبد وگرفته هستم. همراه گروهی از کود ک وبزرگسال راهی موتر می شویم. گدا ها هم دنبال ما.سوار موتر می شویم ومی رویم به سمت مرکز شهر کابل. شهر شلوغ است با موترهای سواری، موترهای نظامی، موترهای باری، دوچرخه  ها ، موترسیکل ها ، خرگادی ها ، آدم گادی ها وحضورگرم حیوانات که انظر الی الابل کیف خلقت. و ان انکر الاصوات لصوت الحمیر والغنم والبقر الی ماشالله. شهرنگو صحرای محشربگو. راننده ها با هرسرعت که دلشان بخواهد باهرقسم پیچ وتابی که دلشان بخواهد وباهرمقدار هارن وبوقی که توانشان بکشد به مسابقه اند. از این نوع رانندگی هم هراس دارم. وقتی قانون رانندگی را بلد نباشی نشستن کنار راننده کیف آور است. از سرعتش لذت می بری وازپیج وتاب ها وجمپ وجول هایش لذت می بری.اما وقتی در سویدن برای گرفتن گواهی نامه رانندگی دوسال قانون خوانده باشی وپنح هزار سوال را جواب داده باشی و چهارهزار دالرهزینه پرداخت کرده باشی وبرای یک تخلف کوچک شش ماه گواهی نامه ات را از توپس گرفته باشد وپنح صد دالرهم جریمه ات کرده باشد. نشستن کنار راننده وطنی عذاب دوزخ است. هر دفعه که راننده سرعت رامی شکند، ترمز می گیرد، می چرخد ، تغیرمسیرمی دهدومانور می کند تو می فهمی که چه اشتباهات می کند وچه اندازه با جان وجهان آدمی بازی می کند. شهر بی قانون برای آدم های نادان بهشت است وبرای دانایان دوزخ.(توجه دارید که چه آدم های دانای کلی در این جهان هستند که با خواندن چند کتاب در باره قوانین رانندگی دانشمند می شوند آنسان ضمیر اول شخص این نوشته )

با شتاب عذاب آلود از دل دود وخاک وهوای سم زده عبور می کنیم وحنجره من هی تلخی می کند. سرفه می کنم به خدا سرفه می کنم .اخ وتف می کنم. آلارژی حنجره دارم. دکتر فرموده بود که آب زیاد سرد نخورم، از عطر وبوی گل نیز پرهیز کنم.حالا بیا خربیار وخاک باد وهوای مسموم بار کن. از دیدن خیابان های بی قانون، راننده های بی قانون،  ترافیک بی قانون وآلودگی هوا نفرتی می شوم. بلاخره می رسیم به یک رستوران که گویا درغذای خوب پختن شهره است. پیش روی رستوران جوی فاضلاب بسیار فاضلانه جاری است. خاک ودود از زمین ودودکش موترهاآمیخته می شود یا دود کباب که باعث طغیان آتش حنجره من است . زیادی فانتزی فکر می کنم. سانتیمانتال واز این قبیل حالات وتوهمات وخیالات. می روم ته کاوی. سالن شیک با دیوارهای آینه دار. می نشینیم وغدا فرمایش می دهیم. غذا وچای می آورند. هرچه بر خودم فشار می آورم که نزاکت جمع را رعایت کرده غذا بخورم نمی توانم. مرغ اشتها از قفس معده ام پریده است. چای سبز می خورم ومقداری نان گرم.

نان چاشت را خورده از رستوران بیرون می زنیم. خانه دخترخاله ام در دشت برچی است. وما می رویم دشت برچی. غبار چیر کرده به دشت برچی می رسیم وموترمی چرخد ووارد یک کوچه خاکی می شود که از وسطش جوی فاضلاب جاری است. دو طرف جوی هم چنان چقرچقوری است که هر لحظه یوسف شده درچاه می روی وبعد بالا می آیی.

تازه می فهمم که برنامه طنز تلویزیون آریا وگب های سید همایون بی ریا در باب چقر چقوری و هوای مسموم کابل چه معنی دارد. سید همایون می گفت  وقتی خارجی ها به شاق ترین نوع اعدام معکوم می شوند فرستاده می شوند به کابل تا به صورت طبیعی با تنفس کردن هوای مسموم کابل اعدام تدریجی شوند! باری در کوچه ی کج وکول در شهر شهیر کابل کجکی می رویم وموتر چپ وراست خم وراست می شود

 

می شود موتر حواله گاه راست وگاه چپ

در چقوری چند ساله گاه راست وگاه چپ

 

می رود از جوی آب زرد وبوداری که هی

می کند گه را نواله گاه راست وگاه چپ

 

می ر ویم ازخویش از بوی بد وراه خراب

خانه فرزند خاله گاه راست وگاه چپ.

این هم آغاز یک سفرنامه تا نظر شما خوبان چه باشد:

صبح یک رور تابستانی است  وفرودگاه شهر گوتنبورگ کوچک وآرام وفرورفته در مه است.ـ مثل آن دفعه که از ایران آمدم وهوا پیمای ایرانی به دلیل نداشتن چراغهای مه شکن در این فرودگاه نشسته نتوانست ورفت در استکهلم نشست ـ

چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد می نشیند به ترازو وعقربه ترازو از عدد قابل انتظار بالاتر می رود. بار باید کم گردد. چمدان را باز می کنم. شکولات ها، کفشها ولباس ها را در می آورم ومی گزارم به ساک برگشت بخور.چمدان رژیم گرفته به سبک مغزی ترازو برابر می شود. ساکی در دستم ساکی در برابرم به سوی وطن می روم. ساک دستی را گرفته می روم به سمتی که افق های آبی ودرختان حماسی پیدا شود.  وارد هواپیما می شوم . خدمه گیسو طلایی با لبخنده برونزی پذیرایی می کند.می نشینم به صندلی خودم وشعر می خوانم:

ومی نشینی غریب وتنها کسی کنارت نمی نشیند

پرنده یی ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

در این دیاری که همدمی نیست غریبه بودن غم کمی نیست

چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند

نگاه ها سنگی اند وسردند اگرچه در چشم تو بخندند

اگر بمیری کسی در اینجا سرمزارت نمی نشیند

ترانه ی کهنه رفته از یاد به زیر لب نغمه های ناشاد

به جز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند

به خانه می آیی از خیابان قدم به یک کوچه می گذاری

که هیچ کس جز گدایی آنجا در انتظارت نمی نشیند

نشسته یی ای دل شکسته کسی کنارت نمی نشیند

پرنده یی ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

 

 هواپیما با صدای بلند با زمین خدا حافظی می کند. هوا پیما می داند که گوش زمین کر است. کمی که می گذریم ابرهاجاخالی می کنند وپنجره های رو به زمین گشوده می شوند.از بالا به گوتنبورگ نگاه می کنم. دریاچه دریاچه دریاچه، درختزارانبوه وخط های شیک که موترهای لوکس بر آنها می دوند. از بالا زمین وخیابان وموتر مثل اسباب بازی بچه ها ست. ماشین بازیچه های کوکی بر سطح صاف خیابانهای نقاشی می دوند! بازی کنید ای کودکان بازی است کارزندگی !مثل روز اول آمدنم در سویدن می گویم: این همه سبزه ببین وسعت زیبایی را وبعد حس عرفانی! و وطن دوستی ام می گوید :چه کنم  رونق خالی این مردم دنیایی را.

می رسم به فرودگاه فرانکفورت. فرودگاه بزرگ تر است. شلوغ است وهواپیماهای عجیب وغریب می بینم. ازهواپیماهای کوچک اسکاندیناوی تا هواپیماهای غول پیکر سرخ رنگ هندوستانی ـ ایر ایندیا ـ تفاوت یک کشور کوچک سوسیالیستی مثل سویدن با یک کشوربزرگ بورژوازی مثل آلمان از همه جاعیان وعریان است. فرودگاه گوتنبورگ فرودگاه آرام، ساده وکم بیر وبار است. فرودگاه فرانکفورت با هواپیماهای غول پیکر آمریکایی وهندی وفرانسوی و...سرمایه را به رخ آدم می کشد وتفاوت های فا حش بین ساس وبوینگ وایرباس را.

بعد از بالا پاین شدن های زیاد هواپیمای لفتانزا را پیدا می کنم که می رود به سمت دبی. اولین چیزی که در این هواپیمای دبی رو توجه مرا جلب می کند قسمت مهمان های ویژه است. صندلی های این قسمت شکل منبر دارد وبا پارچه های آبی رنگ رونق گرفته است.یک لحظه به این فکر می افتم که نکند این هواپیمای رسالت باشد. تفاوت این قسمت با قسمت های دیگر آفتابی است، صندلی های منبری، میزهای لوکس وجعبه های کامپیوتر گونه کنار صندلی ها وپارچه های سفید روی صندلی های منبری آبی.

من که تاجر نیستم می  روم در قمست توده یی ها می نشینم. خسته هستم. شب پیش با دوستان محفل خدا حافظی یا به اصطلاح فرنگی ها  گودبای پارتی داشتیم. همین که هواپیما حرکت می کند به خواب می روم.

صدای نازک حوا بلند شد به بلا! بیدار می شوم. خانم مهماندار با چهارچرخ الکل بارش ایستاده است. به انگلیسی صلای عام می زند: ویسکی، ودکا ،واین، بیر؟ فکر می کنم در خواب هستم وبه خواب روشن خود رقص می کنم با شبلی ودختری که شراب وعسل تعارف می کند! به شیشه های خمار نگاه می کنم ومی گویم این بروژوازی عجب طعم تلخ کیف آوری دارد ها. دو باره به خواب می روم. از خواب بیدار می شوم دبی است وهواپیما به سر زمین وحی نزدیکی می کند!

 

امارات مدارا

هواپیما نشست کرده است. بیرون می شویم. از در هواپیما که بیرون می زنم فکر کنم داخل حمام عمومی شده ام. عرق می کنم ونفسم گرفته می شود.این چه قسم حمام عمومی است که همه با لباس های خودشان داخل آن شده اند. شاید به خاطر واجب بودن حجاب و ستر عورت است. شش سال است عرق نکرده ام وحالا عرق از صورتم می لرزد ومی دود بین خط دولبم . شش سال است عرق نکرده ام وحالا عرق می خورم!

از خم وپیچ مهر وتاپه پاسپورت می گذرم ومی روم بیرون. راننده تاکسی مرد سیه چرده هندی است  واز بس مورچ خورده تلخی عالم با اوست. از سویدن آدرسی را گرفته ام که چند شبی را پیش یک دوست دوستم تیر کنم . آدرس را به خلیفه اول تاکسی نشان می دهم واو راهی می شود. در مسیر راه از آن آدرس منصرف می شوم ومی گویم مرا ببر به یک هوتل که نه کج باشد و نه راست ونه تر باشد ونه خشک ولی در آن هوتل کج وراست ها وتروخشک ها زیاد باشد! تاکسی وان مرا به  "فندق دریم لاند" می برد.(اینجا نیز انگلیسی را به الفبای عربی می نویسند آنگونه که در پاکستان واکنون در کابل خودما) وارد فندق می شوم. طبقه همکف، پذیرایی است که باید فرم پر کنی  وسمت چپ وراست پذیرایی، خانه های رقص وموسیقی است. وقتی رو به روی پذیرایی ایستاد شوی گوش راستت موسیقی عربی می شنود وگوش چپت موسیقی هندی حال اگرخدا چشمت را احول کرده باشد می توانی دختران برهنه پایان زمین که حکومت آینده جهان از آن آنهاست را در دو  طرف ببینی ورقص عربی وهندی را همزمان تماشا کنی.

می روم طبقه سوم وداخل اتاق می شوم. خسته هستم ودراز می کشم. چند ساعتی به خواب می روم. از خواب بیدار می شوم. انگار آن دختران خوی کرده وخندان ولب ومست طبقه همکف شعر حافظ می خوانند: خوابت هست؟ طبقه همکف می روم. کنار آسانسور رقاصخانه عربی است وموسیقی محلی تلاوت می کنند! دم در سرک می کشم. جوان عربی تفضل یا اخی می کند! ومن هم به انگلیسی نعم نعم می گویم. بعد از تفضل می گوید قدم شما روی چشم ماه رویان اما نخست اندکی درهم عطا کن!می گویم صد ها سال است ما یک پنجم دارای سالانه خود را   به شما می دهیم حال یک شب مهمان شما شدیم پول طلب می کنید کو آن غیرت عربی وحس اخوتی که رسول مان گفته بود؟ با زبان بی زبان می گوید عصر رسول گذشته روزگا حصول است. از خیر بنات وشاخهای نبات می گذرم ومی روم بیرون.هوابس ناجوانمردانه گرم است.درهوای دم کرده قدم می زنم.

دبی اروپای مدرن است. آسمان خراش های شیک، اتومبیل ها لوکس وزنان ومردان آراسته دارد. شارع الجزیزه پر است از هتل. هتلهای با معماری های متفاوت، با قیمت های متفاوت وبا فرهنگ های متفاوت.نرخ یک شب اقامت در هتل های دبی بین پنجاه دالر تا کمی آنسوتر از ده هزار دالر است. در خیابانهای شیک ودر کنار آسمان خراش های تازه برخاسته، کارگران سیه چرده هندی ، پاکستانی و... با دست های ترک خورده ولباس های عرق چکان چهره بورژوازی را نقاشی می کنند.

در شهر قدم می زنم. هر چند خیابان را که می گذرم چشمم به سیمای مسجدی نیز روشن می شود.همچنان که در داخل هتل ها صدای تلاوت موسیقی های ملل بلند است از مساجد نیز صدای تلاوت قرآنی، اذانی یا قرایت دعایی به گوش می رسد. دیدن این شهر واین شکوه برایم جالب است ومرا به فکر عمیق فر و می برد. مرا می برد به ترکیه ، اندونزی وکشورهای ملایم دیگری که هم اسلامی هستند وهم انسانی! ومن هیچ کدامشان را ندیده ام.

خسته از گردش شبانه، بی وطن بی آشیانه/ ای پرستوی مهاجر/ درغروب غمگنانه بر می گرد م وبه هتل می روم که پلک خسته خود را ببندم ومردمم گم شود.

صبح برخاستم از بستر رویا تنها. ومی روم بیرون که گردش کنم. تاکسی می گیرم ومی گویم مرا ببر به مرکز شهر. می گوید مرکز شهر هنوز باز نشده است زود است. می گویم ببر مرا به جاهای توریستی شهر. با خوشحالی دایره دستورتاکسی را می چرخاند ومی رود به سمتی که نخلهای حماسی پیدا است.راننده می گوید: این خیابان منتهی می شود به هتل های قیمتی وساحل آب بازی ودر همین مسیر نیزبلند ترین برج دنیا در حال ساخته شدن است.برج پنجصد متری بی مانند .

معماری شهری وساختمان های  شهری بی نظیر است. آسمان خراش ها هر کدام با نقشه وچهره خاصی قدبلند کرده اند. نمای ساختمان ها بی نهایت متنوع. آسمان خراشی به هیات بادگیر کشتی، آن دیگری به صورت صفحه تلویزیون، دیگر ترک به هیات برج های قدیمی وبه  قول حضرت مارمولک الی ماشالله.

می رسیم به ساحلی که همه ساختمان ها رنگ های شتری دارند ومعماری کلاسیک. تک وتوک نخل نیز زیر نیزه آفتاب خم شده است. اینجا رنگ عربی بیشتر خود نمایی می کند.

خیابان های عمده دبی گویی کلکسیونی از معماری جهان استند با رنگ ها، شکل ها وپیام های متفاوت. از معماری کلاسیک تا معماری پست مدرن نگاهت را می گیرد.

این شهر با این زیبایی عمر چندان درازی ندارد. فقط چند دهه است که ساخت وسازشروع شده واین گونه سر از افق در آورده  است.  ناخودآگاه به یاد وطن خود می افتم. وطنی که ندیده امش وفقط شنیده ام که تاق ظفر دارد، باغ بالا دارد، باغ بابر دارد، منار جام دارد وچها که ندارد! اما من هیچ کدام اینها را ندیده ام. من هنوز کابل را ندیده ام که چه قیافه یی دارد....

 



 
هر روز به گریه می افتم از خندیدن به حال دیروز خودم!
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩  

هر روز به گریه می افتم از خندیدن به حال دیروز خودم!

دیروز فکربکری به سرم زد.گفتم به جای صبحانه خوردن در آشپزخانه وگوش کردن دمبوره سید انور یا صفدر توکلی از این به بعد به خاطر تعهد جدید به عشق مادروطن(ببخشید این اودیپ همیشه بین کلمات من می پرد!) صبحانه را پیش تلویزیون می خورم . هم شکمم سیرمی شود وهم حس وطن دوستی ام اشباع.پیش تلویزیون کاسه صبحانه را خالی می کنم وکاسه های چشمانم راپر! از بدشانسی همیشگی من نه نطاق ساعت هشت بود ونه مجری(به فتح میم نیست) ومجریه برنامه" انتخاب بیننده ها" ونه متخصص ونه حنا ونه سلطانعلی بلکه روحانی جوانی در باب ویژگی ها منافق داد اخلاق می داد(نمی دانم معنای این  گب مومنین چیست که می گویند اگر یک به دنیا بدهی صد به آخرت می گیری!( واز همین روست که بهشت جاذبه دارد)). روحانی جوان می گفت هرکس که شک می کند وهرروز به چیزی، به آیینی ، به دینی علاقه مند می شود واز دین ومذهب اسلامی وناب محمدی خود دور می شود واعتقادراسخش را پل لرزانک می  کند منافق است. از شما چه پنهان که من بسیار به حال خودم گریه کردم از خنده! چون از روزی که لغت "اعتقاد" به گوشم خورده گوش لعنتی ام یک رقم مشکوک با او رفتار کرده. مثل این که روح من در تاریک خانه بوده وهرکسی که دروازه تاریک خانه راتک تک می کرده می ترسیده وبا ترس ولرزدررا وامی کرده!

بعدها که در محیط شدیدا معتقدین باشنده شدم یک رقم به خودم شک کردم! ضمن اینکه شک می کردم گاهی بی حد خرافاتی می شدم می رفتم پیش فالگیرهافال می گرفتم آنها می گفتندروحت دکارتیزه شده  شاید غسل جنابت ازیادت رفته.یادم هست بیشتربرای فال گرفتن پیش صادق هدایت می رفتم واو با ورق برایم فال می گرفت.یک بار صادق هدایت از من سوال عجیبی کرد.صادق گفت یک سوال صادقانه می کنم شرافتمندباش وراست پاسخ گوی!هدایت پرسید: به چیزی به کسی اعتقاد داری یانه؟ گفتم مثلا به که؟ گفت مثلا به فخرالدین حجازی.گفتم حقا که غیب می دانی در دنیا اگر به هرچه شک داشته باشم به فخرالدین حجازی یقین دارم.باورکن خیلی از سخنرانی هایش را از حفط هستم. وقتی سخنرانی او اعلام می شود اگر در حال فال ورق گرفتن هم باشم پابرهنه می دوم طرف سخنرانی. یادم هست یک بار به مناسبت بیست ودوم بهمن در میدان امام خمینی ا کنون شاه سابق وشاه عباس اسبق در اصفهان زیر باران آنقدر به سخنرانی اش گوش دادم که وقتی به خودم آمدم آبروی لباسهایم می ریخت.

 به این آدم خیلی اعتقاد داشتم.من تنها نبودم .در هرسخنرانی او چندین هزار جوان هم سن وسال من برای جبهه نام نویسی می کردند. خدا گواه اگر سخنرانی های داغ او نبود چه انبوهی از جوانان از بهشت محروم می شد ند ومثل من فالگیری پیشه می کردند ویامثل آن مرد قوز کرده که از دریچه خانه صادق هدایت دیده می شود می شدند!حال بعد از آنهمه سالهای فخرالدینی به دیدگاه های فخرالدین نگاه می کنم  وقسمتی ازحرف های  فخرالدین به دکتر مصدق را می خوانم در سایت فارسی بی بی سی می خوانم:

" او(فخرالدین) در اين نامه شکوه کرده که در زمان نخست وزيری محمد مصدق هنوز يهوديان و ارامنه به توليد و فروش مشروبات الکلی دامه می دهند و "در پرتو سایه روشن نور کاباره ‌ها و رقاصخانه ‌ها، جوانان بوالهوس این کشور در آغوش زنان عریان و بی‌ عفت مستانه می ‌رقصند و منطق محکم قرآن را به باد سخریه و استهزاء می ‌گیرند، سی هزار زن بدکاره در فاحشه ‌خانه ‌های تهران به سر می‌ برند و آتش مرض و فساد و اخلاق را به خرمن هستی اجتماع این کشور می‌ اندازند، هنوز فیلمهای وحشت‌ انگیز خارجیان در سالن فاسد سینماها نمایش داده می ‌شود و هنوز دختران رقاصه در صحنه سیاه تماشاخانه‌ ها از فرزندان این آب و خاک دل و دین می ‌برند".

در اين نامه همچنين خواسته شده که قانونی به تصويب مجلس شورای ملی برسد که "گروه زنان عیاش بیکاره را از ادارات دولتی بیرون ریخته، مردان لایق و معیل" را به کار گمارد."

حال حیرانم که فردا چگونه به گریه بیفتم از خندیدن به اکنون خودم!

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا!

نمی دانم چرا نمی توانم این پست را بدون یادکردی از فانی همیشه باقی عزیز شروع کنم. می خواستم شعری برای مرگ بگویم شعری برای مرگ عزیز خودم فانی که مهربان و سخت صمیمی بود. اما گویا قلم زبان دلم نیست. باری برای فانی عزیز ومهربانی هایش سخن خلاصه می کنم دریک بیت از حافظ که:

عرضه کردم دوجهان بر دل کار افتاده

به جز ازعشق تو باقی همه فانی دانست!

مدتی مدیدی است که اتفاقات عجیب وغریب می افتد ومن میخواهم بنویسم ولی نمی شود. مثلا یک شب ساعت دوازده شب در مسیرجنگل خاموش / درخیابان بسی باریک/ گاز می دادم به ولویی جدید وتیز/ ناگهان در نیمه شب بین خیابان گشت ظاهر یک گوزن بی خدای پیر... باری فصل بهار است وگوزن های شمال در این فصل هوای خیابان می کنند ودر این هوای نفس گوزن ها سالانه دها مورد تصادف مرگ بار رخ می دهد. آان شب وقتی چهره دو شتره ی گوزن را در وسط خیابان در برابرم دیدم یک لحظه غزل خدا حافظی را خواندم اما بخیر گدشت... اما بعد من اصلا نمی خواستم در باره گوزن بنویسم من می خواستم در باره " من از کجا پند از کجا ..." بنویسم که شجریان بسیار خوب خواند... شب پیش در کاخ موسیقی شهر گوتنبورگ کنسرت استاد محمد رضا شجریان بود. من نیزبه دعوت  دوست همیشگی ام مهمان کنسرت شدم. استقبال مشتاقان صدا وهنر شجریان حیرت آور بود. اولندش کاخ کنسرت پر بود وجای سوزن انداختن نبود. همینجا باید بگویم که من بار بار به مهمانی این دوست وآن یار در این کاخ سفید( نه ببخشید چه می نویسم من هروفت کاخ می نویسم یاد کاخ سفید می افتم وهر وقت ازسفیدی می گویم نا خود آگاه یاد طالبان می افتم مشکل جریان خیال ( بر وزن صدام وسیال) ذهن است) کاخ موسیقی رفته ام وکمتر دیده ام که این کاخ این همه کوخ نشین داشته باشد.

شجریان بیشترینه از غزلیات سعدی خواند وچند غزل از حافظ نیز. در پایان وبه تقاضای مایان دوباره رفت ویک غزل از مولانا خواند غزل : من ازکجا پند از کجا... این غزل را یک طورایی محشری خواند... ومن همانجا یاد فانی افتادم که وشعر مولانا ارا این طور خواندم: من از کجا مرگ از کجا باده بگردان ساقیا... یاد فانی افتادم چرا که من برای اولین بار فانی را درهلند دیدم ودر همان ملاقات اول از مکان وزمانش پرسیدم وگفت : می روم ترکیه زیارت مرقد مولانا..... فانی حتما سر مرقد مولانا خوانده بود:

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

2

محسن سعیدی را دوستان ایرانی برادر من می دانستند. این غلط خوانی چندان غلط هم نبود. او انسانی دوست داشتی ، متین وسخت کوش بود. موسیقی کلاسیک، خط نستعلیق، وسکوت های عمیق سه یار دبستانی او بودند! او هنوز هم با همان ثبات با همان نجابت وبا همان قدرت سکوت می کند، مشق می کند ومی شنود. سال پار که لحظه دیدارنزدیک است باز می لرزد دلم دستم  فراهم شد  او را نیز دیدم . غزلی خواند به استقبال از یکی از غزل های من. غزل دلچسب ومتین بود ومحکم بود. گفتم غزلش را برایم بفرستند که نفرستاد وماند. چند روز پیش در پیام خانه وبلاگ من غزل را به صورت منثور شهید کرده بود. حال آن غزل شهید را در اینجا زنده می کنم تا غزل او بگوید مرده بدم زنده شدم دولت وب آمد ومن دولت پاینده شدم. پیش از غزل او غزل خودم را نیز می آورم تا آن دوکبک یک جوره آواز بخوانند:

          

کبک (1)  

 

شکسته است قفس را وگرم پرواز است

دومسته* کبک وبه تعقیب او دوتا باز است

 

نشسته بر سر سنگی ومست می خواند

در آسمان دو عقاب بلند پرواز است

 

پریده از سر سنگ آمده لب چشمه

نشان تازه برای تفنگ سرباز است

 

زچشمه پر زده روی درخت ودیده که باز

دو مارمنتظر یک دریچه آواز است

 

 زشاخه پرزده تا ابتدای پروازش

قفس نو است وکمی تنگ تر درش باز است

 

20020215                13801127

 غزل محسن سعیدی:

یک قفس آواز

 کبک دومسته اگر بلند بخواند

 یک قفس آواز را به چند بخواند ؟

 باک ندارم چنان که خوانده به پامیر

 یانه بدان سان که در سهند بخواند

گو به درشتی چنان که دره و خاره است

 یابه لطافت چنان پرند بخواند

 خوانده ازین پیشتر چنان که -مثل را –

 بر زبرآتشی سپند بخواند

 کبک اگر خوگرفته با قفس خویش

 تا به کی از دام و قید و بند بخواند؟

 خوانده بسی روزها به تلخی حنظل

 باش دمی هم به طعم قند بخواند

 باک ندارم بگو بخواند .گیرم

 در عوض جان ارجمند بخواند

 هرچه که خواهد بگو بخواند آری

هرچه که خواهد بگو بلند بخواند

به

 زن در زنجیر افغان!

چشمها

به پشت میله های چادری زندان د وچشمانت

دوهمزنجیر اشکی سرخ وبی پایان دوچشمانت

لبانت ماهیان سرخ غلطان در تنور تور

به تور وچنگ ماهیگیرها حیران دوچشمانت

تماشاخانه جان وجهان بودند در گردش

دوجام جم به زیر سنگچل پنهان دوچشمانت

زمین کوه سیاه خاره وخاراست ودر این کوه

دوبازخون چکان وخسته در باران دوچشمانت

ندیده ماه نو را بر فرازجنگل شبها

دوسرگردان به داغ  ابرو ومژگان دوچشمانت

انار گونه هایت پاره شد در قندهار داغ

در آتش درهرات وبامیان بریان د و چشمانت...

2007-04-18

چادری / برقع

سنگچل/ ماسه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 
درخت و چوکی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤  
دوستان خوب ونازنینی که هر از گاهی به این وبلاگ  ـ به خیال این که به روز شده باشد ـسر می زنید ومی بینید که همچنان بی روز است! از محبت تان سپاس اما برای جلوگیری از سرگردانی تان به اطلاع می رسانم که فاتحه مردانه در مسجد شاه دوشمیره علیه الرحمه... نه  ببخشید که هر گاه شعری ، نوشته یی، چیزی در این خانه از نو آمد، خبر  درگذشت ناگهانی کاکا عمو خان  مامازاده وبقیه فاملین... نه چه می نویسم خبر به روز شدن وبلاگ را از طریق وبالیگ!( جمع وبلاگ وبا توجه به شعار معروف فارسی را پاس بدهید!) مشهور مثل وبلاگ  ویک اشاره که تا بهار آینده تعطیل می باشد  به اطلاع شما می رسانم! پیش از آن زمان ( که امیدوارم آخر زمان نباشد) به جای سر زدن به این خانه، به جاهای خوب خوب بروید واز خواندن نظم ونثر وشعر و...وبالیگ دیگر لذت ببرید. منتظر شعر تازه ماندن مثل منتظر ظهور حضرت غایب ماندن است ثواب زیاد دارد اما  سود چندان ندارد! 

 

درخت وچوکی

خورشید سر در آورد از ر وزن درختان

ازنقره  سکه پر شد پیراهن درختان

خورشید موج سوزن آورده تا  بدوزد

از سبز وسرخ صبحی بر دامن درختان

*

نجار پیر درخواب سرگرم تیشه کاری است

برشاخه درختان  یا برتن درختان

یک لحظه شکل میزی یک لحظه شکل چوکی[1]

انگار در می آید جان کندن درختان

یک صندلی برای... یک صندلی برای...

نجارشاد وخندان از دیدن درختان

گرصندلی نگردد  دارودرخت جنگل

بیهوده است جنگل  آبستن درختان

جنگل به شکل قنداق ، جنگل به شکل چوکی

درچشم من در آید از روزن درختان

*

ظهر است وآفتاب است پایان گرفته جنگل

نجار نخ نموده است در سوزن درختان

2006-12-05

 

پرنده ی بی درخت

پرنده بود ولی در زمین درخت نداشت

پرنده بود ودر آفاق بال و بخت  نداشت

تمام روز به باران وباد می آویخت

به قدر تک تککی  جا به بند رخت نداشت[2]

به خاک غیر گیاهان گوشت خوار نبود

درآسمان به جز ابر سیاه بخت نداشت

به سنگ نیز نمی شد که اعتماد کند

نبود کرکس ومنقار وچنگ سخت نداشت

به شام شوم نمی شد که بوف خود باشد

نگاه تیره وروح ودل کرخت نداشت

*

کنایه های دو پهلوی کبک گفت به من

که کبک جز دل خونین لخت لخت نداشت

2006-12-06



[1] چوکی/ صندلی

[2]  تک تکک یا چولدی پرنده بسیارکوچکی است که همیشه درحال پریدن وجستجوی چیزی است. در افسانه آمده است که این پرنده را روباه کلک زده است وگفته است اگر شاخچه یی یا تکه چوبی پیدا کند که نه کج باشد ونه راست نه تر باشد ونه خشک به ملاقات شاه مرغان نایل می آید. تک تکک از آن روز تا اکنون سرگردان دنبال همان نه کج نه راست نه تر نه خشک است.فکر کنم این بیچاره روشنفکرافغان باشد که در یافتن ونیافتن گم است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 
سکوت
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸  

 

دوغزل تازه:

 سکوت  

بانو سکوت پیرهن تنگ وکوچک است

برقامتت که خمچه غرق چکاوک است|*

بالابلند  قامت خود را نگاه کن!

این پیرهن برای تو بسیار کوچک است

حس می کنم که قامت بالا بلند تو

در بین سروهای تمام جهان یک است

یک شب به پشت بام نظر دوختی به ماه                             

عمریست هر ستاره گرفتار چشمک است

باچشمک ستاره وبا چشمه سار ماه

داغ تو بر جبین بلند زمان حک است

تنها یقین قطعی قلبم تویی به قطع

ایمان من به هرچه به جز تو پر از شک است

اما حدیث حس من وحال ساده ات

گویا حدیث غنچه یی در دست کودک است

خون دل شهید من از دشت می گذشت

گفتی که فصل فصل گل سرخ ولالک است**...

2006-09-10

** لالک شکل قدیمی تر لاله است. در مناطق مرکزی افغانستان به لاله لالک می گویند.

...

نقطه، نقطه، نقطه، نقطه، نقطه، نقطه، نقطه، شام

کهشان، ستاره ها واشک های نا تمام...

نامه ی رسیده : نقطه، نقطه، نقطه، نقطه است

نقطه نقطه خون به روی کاغذ سیاه شام

ماه دست خط زده است با شهاب سوخته*

روی خواب کودکی که خفته است پشت بام

ماه من نوشته عاشقان همیشه کودکند

کودکان ساده لوح، بچه های خشت خام

ماه من نوشته عشق داش داغ آجراست

داش ِ داغ ِ داغ ِ داغ ِ  داغ ِ داغ، صبح وشام

ماه راست گفته آدمی همیشه کودک است

کودکی که خواب رفته است روی پشت بام

کودکی که هی طناب مار را کشیده است

کودکی که از بهشت هم نبرده است کام

کودکی که غلت خورده در خیال وخواب خویش

کودکی که ماه را صدا زده است ناتمام

ماه  زیر ابر رفته ،  کودک انتهای بام

رعد وبرق ناگهان گرفته است! والسلام.

2006-09-09 گوتنبورگ

 

 * توصبح واضحات: دست خط کردن یا دست خط زدن یعنی امضا کردن!

 

 

* مجموعه نهاله های برآمده از کنده درخت که حالت سرو به خود می گیرد.

*********************************************************

 

  سفرنامه مختصری که از شمال سویدن نوشته بودم ازجهاتی ناقص بود. اینک متن تصویری، نمایشی وقلمی این سفر را می توان در صفحه زبان مادری ما دری نگاه کرد، خواند وشنید. رحیم غفوری زنده باشد تا از این کارهای نیک زیاد تر کند!

http://modersmal.skolutveckling.se/daripashto/dari/abdit9sep2006/fsidor/Abisko%20bilder2.htm

 



 
سال تحصیلی ما
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳  

سال تحصیلی ما بی می وموسیقی نیست!

پاییز هرسال دو کار به یک بار می آید.( یک دوبیتی هزارگی می گوید: خداوندا سه کار آمد به یک بار/ کمی کندو خکاو کشت غم یار/ کمی کندوره پروایش ندارم/ مرا کشته غم یار وفا دار) از یک طرف شروع درس ها واز طرف دیگر برگزاری سمینارها. امسال هم مثل سالهای پیش این دوگانگی ها( دوقلوها ــ مگر دوقلو " ها" هم دارد؟) متولد شدند. از بیست ویکم آگست درسها شروع شد. معلمین ومعلمات هم ارزانی داشتند که هرکس دوهفته اول درسها را ترک کند مثل این است که نماز وروزه اش راترک کرده باشد. آنها هم الکافرون استند وبه مکتب ومدرسه لا یومنون الی یوم القیامت استند. من که از طرفی درگیر مدرسه واز طرفی دلباخته سمینارم با معلمین گفتگو کردم که من هفته دوم را نمی آیم  ولو اینکه ابدالابدین فی النار باشم  واضافه کردم که اگر بپذیریدعوضش هفته آخر را دوبار می آیم. آنها از این منطق عمیق من در شگفت ماندند واجازه فرمودند که استثنایا یک هفته به جای مدرسه به سمینار بروم. سمینار از دوجهت مهم بود. یکی از این جهت که در شمالی ترین قسمت زمین یعنی در اول آخرت همان آخرین مرز کشور سویدن با قطب برگزار می شد واز طرف دیگر در این سمینار چاریار نبوی نه ببخشید چار یار صبوی ، دکتر همایون مروت، هارون حیدر سید بلند قامت، رحیم غفوری والا همت، و بنده یی از  خاصان امت باهم بودیم واز دست دادن این گروه در این قحط الرجال  ووفور النسوان برایم سخت بود. باری دوهزار وششصد کیلومتر را با هواپیما رفتیم وآنسوترک را با اتوبوس طی کردیم.در فرودگاه کیرونای سویدن از هواپیما پیاده شدیم وسوارشدیم  به اتوبوس ها. آنجا چشم اندازی کاملا متفاوتی داشت. نه مثل استکهلم ساختمان های شیشه یی وپلها وجزیره ها بود نه مثل اسلو تونل اندر تونل اندر تونل وکتل بالای کتل بالای تپه بالای تپه بالای کوه بود ونه مثل کوپنهاگن خیابان های گم شده  درحصار ساختمان های کهنه دلگیر بود ونه مثل تهران دود اندر دود اندر دم اندر دم بود. نه  شهر کیرونا سکوت وعرفان و دشت های چه فراخ/ کوه های چه بلند داشت وفقط حیرت بود وتماشا. رودخانه یی از میان سنگها فرو می ریخت به دریاچه، کوه بالای سرآبادی زیر ابر بود وآفتاب بالای سرما لبخنده ی بی سوزش داشت. ما را با غرفه کشان ها( تلکابن) ها به زحمت از کراش وخراش های کوه به بالای کوه رساندند. بالای کوه ابر شدید باد شدید گیاه شدید وآنسوتر برف شدید بود. بین ابر ها وباد ها گوزن ها کنار ما می آمدند. من که خاصیت کودکی ام همیشه همراهم هست دوربین را دادم دست رحیم وشروع کردم به گوزن دوانی ورحیم هم از این صحنه فیلم گرفت. تازه از نزدیک می دیدم که گوزن ها وقتی می دوند چقدر سرشان را بلند می گیرند انگار به نسل ونبیره وسرزمین شان افتخار می کنند. بعد ها رحیم می گوید گوزن ها که مثل ما افغانها افتخارات تاریخی ندارند که سرشان را مثل ما بلند نگاه دارند آنها بسیار علمی حرکت می کنند، چون شاخ های شان بسیار سنگین است سرشان را بالا می گیرند تا توازن رفتار شان حفظ شود. ومن تازه می فهمم که ما افغانها چقدر خوبیم که به صورت علمی سرمان را بالا نمی گیریم بلکه به صورت ملی ( به کسر میم نه به ضم  میم) سرمان را بالا می گیریم. سر کوه بلند قهوه خانه هم بود وما پیش از آنکه به ملاقات قله وگوزن وابر وباد ومه وخورشید وفلک در کارند تا تو سمیناری به کف آری وبه غفلت نخوری برویم قهوه خوردیم. تا دیر وقت کوه پیامیی کردیم وما گروه افغانها که البته دیگر چهار یار نبودیم ومروت مان کم بود آخرین گروه بودیم که از کوه پایین آمدیم وسوار غرفه کشان ها می شدیم.  البته ناگفته نماند که اگر نگرفته بود باران شدید ما اصلا از کوه پاین نمی شدیم. ما همه به گوزن ها می گفتیم که : گر ندیدی غیرت افغانی ام/ چون به پاین آمدی می دانی ام. ویاد آور می شدیم که این بیت یک نوع پیام رییس جمهور کرزی هم هست که سال قبل به هنگام تیرگی روابطش با پرویز مشرف گفته بود: گرندیدی غیرت افغانی ام/ چون به میدان آمدی می دانی ام.....این سفرنامه ادامه ندارد. چند عکس از گوزن ها ویخهای آبسکو(آبسکو شهرکی در ایالت کیرونای سویدن).

تکمله یی بر تفسیر بیتی از حافظ.

وبلاگ  وقایع ابن محمود  یکی از گذرگاه های روزانه من است. ابن محمود طنز می ویسد وپخته می نویسد. یاداشت تازه او تفسیری است از بیتی از حافظ:

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

زباغ عارض ساقی هزار لاله برآید

یاداشت ایشان را بخوانید وبعد تکمله من را نیز. آدرس وبلاگ ابن محمود:

ebnemahmood.blogfa.com

 

خوبی شعر حافظ در این است که قابلیت تفسیرجهان شمول دارد. اکثر شاهکارهای بشرازاین قاعده برخورداراست. حال در ارتباط با بیت معروف حافظ تفسیر من کمی متفاوت تر یعنی کمی جهان شمولتراز تفسیر ابن محمود است.(ابن محمود بداند که من در غرب زندگی می کنم ولی شرقی ام. البته گاهی ( این گاهی اکثراوقات است) به شدت احساس می کنم نه شرقی نه غربی ام ونتیجه می گیرم که پس من جمهوری اسلامی ام؟) در این برزخ جهموری اسلامی مجبورم بیشتر جهان شمول فکر  کنم  تا هم مقداری خیال خودم خوش شود وهم آفتاب می از مشرق پیاله آسان برآید!)

 

برای درک حقیقت شعر حافظ وتفسیر درست آن باید زبان حافظ را درست درک کرد. برای درک درست زبان حافظ باید به جغرافیای زبان حافظ سفر کرد.وقتی به جغرافیای زبان حافظ سفر کنیم سفرما شرقی تر می شود به مشرق پیاله هم نزدیک تر می شویم. باری جغرافیای زبان حافظ شرق ایران یعنی افغانستان امروزی است . از آنجا که افغانستان میراث دار زبان دری یا فارسی دری است وحافظ هم چندین باردر شعرش به این مسله اشاره کرده است باید شعر حافظ را تفسیر دری ( بدون وری) کنیم.

من با نظر ابن محمود تا آنجا که صبحت از دمیدن هزار لاله از عارض ساقی ـ  به هنگام برآمد آفتاب می از مشرق پیاله  ـ می کند   موافقم. اما مرحله تطبیقی جهان شمول شعر حافظ و بخصوص دمیدن لاله از عارض ساقی سیاه پوست یا سرخ پوست تفسیر دیگر دارم. همانطور که ابن محمود گفته اند وقتی ساقی آفتاب می را از مشرق پیاله  لبریزان می کرده است عارضش هم سرخ می شده است(می شود وخواهد شد در اینجا). این درست. اما " سرخ شدن" واین که ساقی چگونه وکجایش سرخ می شده است ( یاخواهد شد) ظرافت وفهم تند وزبان مادری ما  دری کار دارد. ما افغانستانی ها که وارث زبان دری هستیم وزبان مادری ما  دری است از سرخ شدن معانی زیادی را می فهمیم. همچنین مترادف های دیگری از قبیل "سرخ آمدن"، "سرخ کرده خوردن" |چشم سرخ کردن" و...داریم.  با توجه به معنی دری  ِ" سرخ شدن" و"سرخ آمدن" می شود در تفسیرجهان شمول بیت حافظ گفت که مراد حافظ از لاله درآمدن از عارض ساقی، سرخ شدن عارض ساقی است واینجا سرخ شدن به معنی داغ شدن ایرانی است. یک تناسب پنهان وایهام نهفته هم تناسب داغ آمدن با داغ لاله است. بنا براین منظور حافظ این است که وقتی ساقی ( فرق نمی کند پوستش سیاه باشد یا سرخ نازک باشد یا کلفت) به هنگام بیرون آمدن آفتاب می از مشرق پیاله  داغ ـ عارض  می شود یعنی تب عشق درجانش می افتد وشقیقه هایش داغ می شود. این مسله یک تناسب دیگر هم دارد وآن این که وقتی آفتاب طلوع می کند آدم گرم می شود وبعدآفتاب که داغ شد عارض ساقی مثل بقیه جاهایش داغ می شود واین داغ شدن سیاه وسفید وسرخ ندارد وتازه سیاه ها چون بیشتر نور راجذب می کنند بیشتر داغ می شوند. از این تفسیر نتیجه می گیریم که:

1ـ مخاطبین اصلی شعر حافظ آفریقایی ها هستند.

۲ـ حافظ تند رو نبوده وقصد کشت وخون وریختن خون از عارض ساقی سیاه پوست وسرخ پوست را نداشته است

۳ـ شعر حافظ معنای جهان شمول دارد!

۴ـ برای تفسیر شعر حافظ باید شناسنامه افغانی داشته باشیم( برای دریافت شناسنامه افغانی حتما لازم نیست تا هرات سفر کنید می توانید با پرداخت مبلغی در سفارت خانه های افغانستان ازجمله در تهران شناسنامه افغانی بگیرید. در این صورت نیروی انتظامی شما را رد مرز می کند وافغانی اصیل  می شوید!)

۵ ـ در زمستان ها از ساقی سیاه پوست ، در بهاراز ساقی سرخ پوست ، در تابستان از ساقی سفید پوست ودر پاییز از ساقی زرد پوست استفاده کنید( این طوری ضمن اینکه تناسب وتقابل رنگ ها برگزار می شود آفتاب می هم جهان شمول تر از مشرق پیاله در می آید.)

۶ ـ تفاسیر ابن محمود از شعر حافظ زمانی قابل قبول است که یک افغانی برآن تکمله بنویسد. این تکمله را می تواند بن لادن هم بنویسد چون اوهم شناسنامه افغانی دارد.



 
موسيقی شرعی!
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۳  

بیا که بریم به مزار لا اله الا  الله

دیشب بعد از شش ماه تحریم ماهواره نشستم پای تلویزیون وچشم هایم را با رنگ های دیگر شستم. شبکه آریانای افغانستان هم یکی از رنگ ها بود. تعریف این شبکه جدید الورود را از دوستان شنیده بودم. یکی از برنامه های این تلویزیون برنامه " دریچه فردا" است که اختصاص دارد به جوانان. دریچه فردا دیشب گزارشی از کنسرت موسیقی اسلامی سمیع یوسف داشت. در کنسرت یوسف سه هزار مومن متدین شرکت کرده بودند که ظاهرا یکی از بزرگترین کنسرت های موسیقی اسلامی در غرب بود. مجریه محترمه چند آهنگ از آهنگ های سمیع یوسف را به سمع ما رساند. ایشان یکی از آهنگ را معرفی کرد وگفت اکنون آهنگ ملامامدجان رابرای تان می گزاریم" بیا که بریم به مزار ملا مامدجان". ملامامدجان را گذاشت، با این تفاوت که این آهنگ دیگر آن آهنگ حرام فولکلوریک افغانستانی نبود بلکه آهنگ کاملا اسلامی ودر عین حال جهانی بود! اسلامی ازاین رو که خواننده اش ریش داربود ومتن آهنگ هم کلمات عربی و شرعی زیاد داشت: لااله الا لله  محمد رسول الله... لافی قلبی غیر الله....جهانی هم از این رو که سعید یوسف شعر این آهنگ را به زبان عربی ، انگلیسی و اردو می خواند و الحق صدای ملیح ونازی هم داشت. از آلات موسیقی هم به قدر کافی استفاده شده بود، طبل، دایره، مغولی، گیتار و... تصویر ناز یوسف ثانی ما که گیتار به پشت از لابلای خلایق غربی با جنب وجوش خاصی راه باز می کرد دلالت به جوش وخروش مسلمین جهان در قلب کفرستان غرب داشت. کف زدن وفریاد حضار هم که روی دسکویی های غربی را کم کرده بود. رقص رپ وار گروه همراه سعید یوسف هم روی آفریقایی ها را پاک سفید کرده بود. من که دارای ایمان ضعیفی هستم در باب موسیقی اسلامی عزیز کمی گیج شدم. نمی دانم چرا وقتی ملامامدجان را با محمد رسول لله مقایسه می کردم ناخودآگاه ناف خنده ام می رفت. رقص رپ غربی؛ آلات موسیقی غربی وشرقی، هوی وهواراسلامی اما بلند تر از های وهوی دسکوی غربی همه چیز فراهم بود و تازه به قول عربها حلال ِ حلال هم بود. یادی از موسیقی اسلامی کردم وناخودآگاه یاد مداحان اهل بیت ایرانی افتادم. چند سال پیش دوستی ازمداحان اهل بیت مقیم تهران گب می زد وشکوه فراوان داشت. از جمله گفت یکی از مداحان که داشت اوج می گرفت یک دفعه شروع کردن به خواندن ترانه یی با مطلع : مامان مهدی خوشکله. گفت سینه زنها با این مطلع سینه زدن شان گل کرد اما ناگاه مومن متدینی ازجابرخاست وسیلی محکمی بیخ گوش مداح اهل بیت خواباند وگفت: مرتیکه خر نمی فهمی که مداحی هم شرعی وغیرشرعی دارد...

باری یکی از عجایب این برنامه هم برنامه پرسش وپاسخ در باب موسیقی اسلامی بود. ملای برنامه که فارسی اش به شدت انگلیسی آلود بود ومخرج مبارکش  طرف انگلستان می زد وحرف " ر" با به شیوه تونی بلر تلفظ می کرد فرمود که اکثریت مسلمین جهان بر این اند که موسیقی حلال است. تلفون های تشکری که نقل تلویزیون افغانستانیهاست هم کم نبود. خوبی برنامه اسلامی در این بود که تلفن ها فقط با مروت ومدارا وتقدیر همراه نبود بلکه رافت اسلامی را با خشم علوی همراه داشت. یکی از تلفن کنها گفت: تشکر از شما که برنامه موسیقی اسلامی نمونه وناب ارایه می کنید شما واقعا برنامه موسیقی اسلامی را با کمال ادب وآداب اجرا می کنید. رقص همین رقص شماست که باعث افتخار است. این حیدر سلیم باید از شما یاد بگیرد واین قدر بی غیرت نشود که خواهرش را بیاورد ودرمحفل موسیقی برقصاند. من ماندنم که به موسیقی اسلامی فکر کنم یا به این فتواهای رنگارنگ.